سایت شهدای شهرستان رودبار
شهادت سرا
shahadatsara.ir
امروز چهارشنبه ۲۷ دی ۱۳۹۶ و ساعت ۱۴:۴۴ دقیقه می باشد.
طراحی سایت و قالب وردپرسطراحی سایت و قالب وردپرسطراحی سایت و قالب وردپرس
  • تاریخ انتشار خبر : چهارشنبه ۲۳ بهمن ۱۳۹۲ | ساعت انتشار : ۱۲:۱۱ | کد خبر : 6239 | نویسنده : shahadatsara
  • تعداد نظرات : ۱ نظر
  • سوغات دیدگانی

  • دسته بندی مطلب : خاطره , دیدگانی محمد (رستم) | تعداد بازدیدها : 1,984 views نفر
  • در زمستان سال 60 (نيمه ديماه) مجددا به منطقه‏ ی سرپل ‏ذهاب اعزام شديم و در ارتفاعات و تنگه‏ ی کورک (مشرف به روستای تنگ‏ کورک) خط پدافندی داشتيم.

    P1240175

    سرهنگ پاسدار،برادرعلی محمد قاسم پور،برادر شهید بزرگوارمحمد علی قاسم پور و رئیس سابق شورای شهر آران و بیدگل،دوست و همرزم سردار شهید دیدگانی

    در اين مأموريت هم ما را به دو گروه تقسيم کرده بودند. به ازای 10 شب نگهبانی در خط، 5 شب را برای استراحت به پشت خط می ‏آمديم، تعدای نیروی بسیجی از کرج هم در این خط با ما بودند. استراحتگاه ما مدرسه‏ ای در روستای شيشه‏ راه بود.

    یک روز به تمام افراد یک برگه مخصوص وصیت نامه دادند. بیشتر تاکید بر محل دفن در صورت شهادت بود. هر کسی نوشت در کدام گلزار شهدا و کنار قبر چه کسی دفن شود تا پس از او بین افراد اختلاف نباشد و مطابق وصیت خود شهید عمل شود.

    در روزهای استراحت اکثر اوقات(افرادی که بالای اسم آن ها علامت* دارد شهید هستند) احمد قنديانی* و محمد بذرافشان* برای تحويل گرفتن سهميه غذا و تدارکات می ‏رفتند. صبح ‏ها بلند می‏ شدند از روستائيان شير می‏  خريدند و می‏ جوشاندند تا همرزمان پس از نماز، شير داغ را موقع صبحانه تناول کنند. در آخر 5 روز، صورتحساب را مشخص و با برو بچه‏ ها تسويه حساب می ‏کردند. اين کار هميشگی آن‌ها بود. هيچ منتی هم نداشتند.

    اوقات فراغت با ورزش و گشت و گذار در دشت و دمن سپری می‏شد. يک روز فرمانده منطقه «برادر احمدلو» که به جای شهید پیچک آمده بود با فرمانده خط تنگه کورک، برادر محمد دیدگانی* (از سپاه تهران و اهل رحمت آباد رودبار شمال) آمدند.

    برای سنجش آمادگی همرزمان و اینکه حوصله‌مان سر نرود و اوقات فراغت شاد داشته باشیم، بند و بساط رقابت تیراندازی را پهن کردند، تا ماهرترین تیرانداز را بشناسند. حسين داروغه بهتر از ديگران تيرها را به هدف و نزديک آن زد.

    SoghatDidgani-ghasempor (13)

    نفر آخر ایستاده شهید احمد علی بیابان پور-دست به چانه،داود ارباب پور- چفیه به گردن،فتاح آفتابی-سردار شهید دیدگانی نفر وسط با کلاه روشن ،در حال مطالعه-کلاه قهوه ای شهید محمد فتح قریب-فردی که کمی پیداست،شهید حسین ناصح-فرد با محاسن دکتر عباس عصاری

    بوران برف و باران، نگهبانی در شب‏ های زمستانی را سخت ‏تر می‏ کرد. خصوصا اينکه اکثر شب‏ ها بسيار تاريک و ظلمانی بود. چون شهرها و روستاهای اطراف خالی از سکنه و خاموش بودند. شب‏ هايی که آسمان ابری يا مه‏ آلود می ‏شد، هيچ نوری از آسمان انعکاس نداشت. به قدری تاريک بود که دست‏ ها در مقابل صورت ذره ‏ای پيدا نبود. نگهبان‏ ها وقتی کنار هم بودند، می‏ خواستند کمی پچ‏ پچ کنند، کلاه آهنی‏شان به هم می‌خورد. چنين فضای ظلمانی را در هيچ ‏کجا به مانندش نديدم.

    هميشه چهار نفر به نوبت برای آوردن آب و غذا در موقع غروب به پايين قله می‏ آمدند. دو نفر آب را با بشکه‏ های بيست ليتری که بندهای مخصوص داشت به دوش گرفته و به بالای کوه می ‏آوردند. بيشتر دفعات برای مصون ماندن از ترکش خمپاره ‏ها، ده ‏ها مرتبه لابلای صخره‏ ها می‏ نشستيم و بلند می ‏شديم. وقتی به سنگرها می‏ رسيديم، عرق از مژه چشم و لاله‏ ی گوش می‏ چکيد. اين آب فقط برای خوردن بود. آب مصرفی نداشتيم. برای دستشويی از دستمال کاغذی استفاده می ‏شد. قرقره ‏ی دستمال کاغذی از یک ريسمان، همیشه کنار درب خروجی سنگر تجمعی آويزان بود.

    يک روز رمضانعلی کدخدائيان موقع آوردن آب از ناحيه پا به شدت مجروح و برای هميشه جانباز شد. در غروب يک روز هم

    رحمت ا… ذاکرمسگر (از کاشان) برای آوردن غذا به پايين رفت. اما با اصابت ترکش خمپاره به رانش مجروح شد. سريعا او را به پادگان منتقل کردند. عباس عصاری هم برای کمک و مواظبت کنارش نشست. با همه تلاش ها ذاکر مسگر بر اثر شدت جراحت داخل همان بيماربر (آمبولانس) شهيد شد.

    SoghatDidgani-ghasempor (1)

    نشسته سمت راست شهید احمد علی بیابان پور-چپ شهید مرتضی حیدری زاده- ایستاده موی سر بیشتر،شهید اصغر بهرامی نژاد-پیرهن سفید شهید محمد فتح قریب

    عصاری شب را برای استراحت به خوابگاه نانوايی رفت. تعدای از بچه‌های آران و بیدگل در واحد خدمات مشغول نانوایی، خیاطی و غیره بودند. ياد شهيد رهايش نمی ‏کرد و همچنان غمگين بود. آقای بهشتی مسئول نانوايی آن پیرمرد خوش صورت و سیرت قمی که اهل ذکر و قرآن بود، به او سفارش کرد، برای آرامش و تقويت روحيه‏ اش سوره واقعه را بخواند. عصاری اولين باری بود که اين مطلب عرفانی را می ‏شنيد.

    SoghatDidgani-ghasempor (2)

    جلو پاسدار علی اکبر احسن زاده فرمانده گردان امام محمد باقر(ع) ،لشکر امام حسین اصفهان-پیرهن مشکی شهید احمد علی بیابانپور-وسط شهید اسماعیل آقاپور-عقب شهید حسین ناصح

    مدت نگهبانی‏ ها سه ساعته بود. چهار نفر پاسبخش بودیم. اصغر موغاری* (از کاشان)، اصغر بهرامی نژاد*، اصغر زاهدی و من. اصغرها شجاع و نترس بودند. برخی شب ‏ها بعضی از همرزمان کسالت و سرماخوردگی داشتند. موغاری پافشاری می ‏کرد که به جای افراد بيمار، نگهبانی بدهد. بعضی شب ها را سه ساعت پاسبخش و سه ساعت به نگهبانی می‌ايستاد. يعنی از ساعت 12 شب تا 6 صبح. بله! اصغر با معرفت و خوش اخلاق بود. هيچ منتی بر هيچ کس نداشت و يکبار نگفت ديشب چقدر سرد بود! يخ کردم.

    در نقاط مشرف به تنگه و شکاف‌های کوه، سنگرهای نگهبانی داشتيم. در هر سنگر دو نفر کنار هم نگهبانی می‏دادند. يکی از سنگرهای محکم و مناسب خط را هم، حسن دربانی با دو سه روز کار سخت و مداوم در دل صخره کنده بود، چون یک روز برادر «ديدگانی» فرمانده خط دستور داد تا بر بالای يکی از شيارهای کوه که احتمال داشت دشمن از آن نفوذ کند، سنگر احداث شود. پتک سنگين چند کيلويی آوردند. قرعه به نام دربانی شد. چون مقنّی بود و آمادگی برای کارهای سخت بدنی را داشت، با کمک حسن رمضانی که دستيارش بود، مشغول شدند.

    SoghatDidgani-ghasempor (3)

    اطراف روستای شیشه راه:شهید احمد علی بیابان پور-شهید مرتضی حیدری زاده

    يک شب موقعی که پاسبخش بودم، دشمن آتش سنگينی را روی مواضع ما ريخت، بارانِ خمپاره امکان آمد و شد را از ما سلب کرده بود. زمان بحرانی و خطر بود. من در سنگر نگهبانی در کنار مرتضی حيدری‏زاده* و حسين ناصح* بودم، چون آن‌ها نوجوان بودند. مرتضی قبلاً چند مرتبه به من گفته بود که وقتی نيمه‏ های شب يا سحر به سنگر ما می‏ آيی، خيلی خوشحال می‏ شويم و روحيه می‏ گيريم. البته آن وقت‏ها هميشه با کدخدائيان با هم نگهبان بودند.

    آتش مقداری سبک شد. هنوز گاه گاهی خمپاره فرود می ‏آمد که از سنگر نگهبانی حيدری‏ زاده و ناصح بيرون آمدم. به سنگر حسين چرختابيان و رحمت‏ ا… پيران* (هر دو از کاشان) هم سری زدم. شاید ده دقيقه‌ای کنارشان نشستم. صحبت‏ هايی کرديم و تذکراتی دادم و با سرعت به طرف سنگر آخری رفتم.

    SoghatDidgani-ghasempor (4)

    ارتفاع مشرف به تنگه کورک شهید احمد علی بیابان پور

    در اين سنگر که مشرف بر تنگه بود، علی موحدپور* (از کاشان) و سید مصطفی لطيفی* (از روستای آزران) نگهبان بودند. هر دو هميشه کنار هم و هم نشين بودند. وقار و آرامش ويژگی‏ شان بود. شب قبل به موحدپور و لطيفی گفته بودم که موقع نزديک‏ شدن، به علامت رمز، دست چپم را حرکت می‏دهم.

    چند متر مانده به سنگرشان تکه ‏های نوار فشنگ تيربار پخش ‏وپلا ريخته بود. اگرچه تاريک بود، اما نوارهايی که روی بوته‏ ها و سنگ ‏ها بود، ديده می‏شد. مقداری از آن‌ها را جمع کردم، موقع ورود به سنگر داخل يک جعبه خالی مهمات ريختم. توقع از آنان نداشتم که اطراف سنگرشان اينقدر مهمات ريخته باشد.

    SoghatDidgani-ghasempor (5)

    نگاه رو به بالا شهید علی محمد امینیان- شهید مرتضی حیدری زاده

    سلام کردم و کنارشان نشستم. فکر کردم آنان آهسته جواب دادند، چون سنگر عراقی‏ ها هم در روبروی ما، یعنی آن طرف شيار قرار داشت. آهسته گفتم: علی ‏آقا! چه خبر؟ هيچ جوابی ندادند. مشکوک شدم. وقتی در کمی نور ستارگان سرم را کمی جلو بردم، ديدم هر دو در مقابل هم نشسته، سرها به پشت، صورت‏ها به طرف آسمان و دهان‏ ها باز مانده است. با تعجب گوشم را نزديک دهانشان قرار دادم. لحظه‏ ای در بهت و ناباوری متوجه شدم که شهيد شده‏ اند.

    اول فکر کردم، افراد دشمن از صخره‏ ی بالای سنگر با پرتاب نارنجک آنان را زده ‏اند. چون سنگر کاملاً منهدم نشده بود که فکر کنم انفجار خمپاره بوده است. در يک لحظه آنقدر ترسيدم که پوست سر و صورتم مثل این‌که برق گرفته‌، لرزيد. وحشت سراسر وجودم را گرفت. آن شدت ترس ذره‏ ای بخاطر خودم نبود.

    SoghatDidgani-ghasempor (6)

    شهید احمد علی بیابان پور

    در یک لحظه اسارت يا شهادت گروه دوستان همرزم را که خاطرجمع در سنگرها خواب و شايد بعضی بيدارند، در نظرم مجسم شد. در اينجا نمی‏توانستم بر مبنای احتمالات تصميم بگيرم. هر آن می‏گفتم عراقی‏ ها در لابلای صخره‏ ها از نزديک مرا در محاصره و تيررس دارند. يک نارنجک نيز خرج من خواهند کرد.

    وحشت ‏زده خودم را از آن بالا پرت کردم. در اين تاريکی فرصت برداشتن و گذاشتن قدم ‏ها نبود. برخورد آرنج و زانو و نشيمن گاه و کمر را با سنگ‏ ها احساس نمی‏ کردم. به درب اولین سنگر تجمعی که اصغر موغاری* داخلش بود، رفته و او را صدا زدم. در چند ثانيه گفتم: «لطيفی و موحدپور شهيد شده ‏اند، من به سراغشان می‌روم.» اصغر ظرفيت روحی بالايی داشت. موقع تهديد و وجود خطرهای احتمالی می‏توانست طرف شُوْر و رايزنی باشد.

    موقع برگشتن متوجه شدم خمپاره 81 به لبه ‏ی سنگر اصابت کرده است. تعداد زيادی ترکش ريز و درشت به سر و صورتشان پاشيده و هر دو جادرجا به شهادت رسيده‌اند. موج انفجار وسايل سنگر اعم از نوارهای فشنگ و غيره را تکه ‏تکه به اطراف پراکنده کرده بود.

    SoghatDidgani-ghasempor (7)

    پشت تیربار شهید احمد علی بیابان پور-شهید محمد بذرافشان

    سپس اصغر با سرعت و مسلح به سراغم آمد. وقتی رسيد، گفتم: «با خمپاره شهيد شده ‏اند.» همرزمان، پيکرهای پاک را از سنگر بيرون آوردند و کنار تخته سنگ بزرگی که مأذنه ‏ی عليرضا کريمشاهی* بود، خواباندند. عليرضا هميشه بر بالای آن صخره می ‏ايستاد و به طرف خط عراقی‏ها به وسيله‏ ی بلندگوی قوه ‏ای اذان می‏گفت، تا آن‌ها هم بشنوند.

    SoghatDidgani-ghasempor (8)

    از راست جلو اکبر احسن زاده-نفر دوم علی محمد قاسم پور-شهید علی محمد امینیان مفقود الجسد-شهید حسین احسن زاده پسر عموی اکبر احسن زاده-پشت به تصویر شهید احمد خرمی

    این گونه کارهای تبلیغی به ابتکار و دستور دیدگانی (فرمانده خط) انجام می‌شد. ایشان عقیده داشتند عراقی‌ها باید بدانند که ما هم مسلمانیم.

    يکی دو روز بعد به تلافی اين آتش‏باری، محمد فتحٌ ‏قريب* و حسين ملکيان* از صبح تا غروب، صدها گلوله تيربار به طرف دشمن شليک کردند. تدارک و دستور اين حرکت با برادر دیدگانی* بود. عصر به داخل سنگر تیربار رفتم تا احوالی بپرسم. اطراف سوراخهای بینی فتح‌قریب و ملکیان دوده گرفته و سیاه شده بود. مثل این‌که سبیل گذاشته بودند. چون موقع نفس کشیدن صدها مرتبه دود باروت استنشاق کرده بودند. فتح‌قریب می‏گفت: «اگر پاسخشان را ندهيم، پر‌رو خواهند شد.»

    يک روز نزديک ظهر بود. متجاوزان به يکباره و غيرمنتظره آتش سنگينی روی خط ما ريختند. باران گلوله خمپاره 60 روی سقف سنگرها و اطراف آن فرود می آمد. یکی از آنها که روی سقف سنگر ما منفجر شد، فکر کردیم سنگر فرو ریخت. با سرعت بیرون دویدم. در یک لحظه نگاه کردم و مجدداً توی سنگر دویدم. هنوز دود انفجار بلند بود. ته پروانه‌ای شکل یک خمپاره روی سقف افتاده بود. جالب این بود که خمپاره 60 کاملاً وسط یک سنگ نسبتاً بزرگ فرود آمده بود. این سنگ را روز قبل اصغر بهرامی نژاد* با کمک علی محمد امینیان* از صخره‌ی کوه کنده و با زحمت زیاد روی سقف گذارده بودند. اگر این سنگ نبود، نمی دانم در سنگر شلوغ ما چه وضعی پیش می‌آمد. اصغر خیلی احتیاط می‌کرد. همیشه مواظب استحکام سنگرها بود. اگر دو شب در یک خط جبهه می‌ماند یک روز آن را به ساخت سنگری در حد امکان محکم می‌گذراند. از بیل و کلنگ زدن، سنگ و خاک به دوش کشیدن هیچ عار نداشت. نه فقط برای خودش بلکه برای دیگر سنگرها هم دغدغه و نگرانی داشت.

    SoghatDidgani-ghasempor (9)

    از راست شهید علیرضا کریمشاهی-وسط پاسدار علی محمد قاسم پور-چپ پاسدار علی اکبر احسن زاده

    گلوله ‏ای هم جلوی درب يکی از سنگرهای تجمعی فرود آمد. احمد قنديانی*، احمدعلی بيابانپور*، حسين ناصح*، علی محمد امينيان*، حشمت‏ ا… يتيم‏ پور و چند نفر دیگر داخل آن بودند.

    قنديانی که هميشه لبخند بر لب داشت اين بار نيز خونسرد به جلو سنگر ما آمد. رنگ پریده و با خنده‌ای خشک. گفت: «دو سه نفر مجروح شده‏ اند.» پس از چند لحظه احمدعلی در حاليکه مچ پای راستش را با دست گرفته بود و لی‏ لی می‏کرد، خود را داخل سنگر ما انداخت. ترکش خمپاره شکمبه‏ ی پايش را مجروح کرده بود.

    SoghatDidgani-ghasempor (10)

    راست پاسدار علی محمد قاسمپور-پاسدار علی اکبر احسن زاده

    پشت سرهم و بی ‏امان خمپاره 60 و نارنجک تفنگی فرود می‏ آمد. نگران حال حشمت بوديم، او مسن ‏ترين عضو گروه اعزامی، متأهل بود و چندين فرزند داشت.

    او را صدا زديم. بی‏حال افتاده بود و چيزی نمی‏گفت. احتمال آتش ‏سوزی و فروريختن سقف سنگر زياد بود. به سختی او را از سنگر خارج کرديم. به علت چاقی و سنگينی بدن، حرکت دادنش خيلی دشوار بود. چند ترکش ريز به شکم و دستش ريخته بود. خونریزی داخلی داشت. سريع روی تخت روان (برانکارد) خوابانديم. تخت روان را زير آتش و از بين سنگ‏لاخ ها دست به دست می‏داديم. رهسپار پايين کوه برای انتقال به مرکز فوریت پزشکی (اورژانس) پادگان بوديم.

    وقتی به يال ارتفاع رسيديم، يتيم‏ پور چشم باز کرد. مقداری از حالت گیجی موج انفجار خارج شده بود. دلش به حال من، بهرامی نژاد، قندیانی و زاهدی سوخت که اينجوری لَه‏ لَه می‏زنيم و ديگر رمقی نداريم و نفسمان می‏ سوزد. از تخت روان پياده شد تا خودش به دشواری برود. لحظاتی را نشست، به کمک همرزمان آرام آرام به پايين ارتفاع رفت و به بيمارستان منتقل شد.

    2/5 ماه که گذشت، به طور غيرمنتظره گفتند: «برويد پادگان، سلاح و تجهيزات را تحويل دهيد.» چون ما فکر می‏کرديم اين مأموريت نيز سه ماهه خواهد بود، از این خبر خوشحال شدیم.

    برادر پاسدار محمد دیدگانی ما را در یک سنگری که کمی بزرگ تر از دیگر سنگرها بود جمع کرد و گفت: «ماموریت شما تمام شده ، باید به پادگان ابوذر برگردید.»

    SoghatDidgani-ghasempor (11)

    راست شهید علیرضا کریمشاهی-پاسدار علی محمد قاسم پور

    سپس گفت: «من یک سفارش می‌کنم. این که هر فردی از مسافرت بر می‌گردد برای خویشان و هم شهریان سوغات می‌برد. سوغات شما از جبهه این باشد که حالت ایثار و دعا و معنویت را در شهر، بین مردم هم حفظ کنید و حالت آنان را به خود نگیرید تا آنان حالت شما را به خود بگیرند. این بهترین سوغات برای همشهریان است.»

    از خط مقدم به عقب منتقل شديم. در پادگان لباس ‏های شخصی پوشيديم. ته مانده‏ ی تنقلات درآمد. عکس ‏های يادگاری گرفته شد. ذهن را از فکر خط و نگهبانی خالی کرديم. فقط به رفتن و زيارت پدر و مادر و خويشان فکر می‏  کرديم. ديد و بازديد عيد نوروز در پيش بود. چرا که به عيد تنها دو روز مانده بود. بذله ‏گويی و خاطرات خط مقدم و غيره، شادی جمع را مضاعف می‏کرد. موقع خواب فرارسيده بود اما بچه‏ ها از شوق ديدارها کمتر خوابشان می‏ برد.

    وقت از نيمه شب گذشته بود. دستور رسيد که بايد دوباره مسلح شويد. در ابتدا فکر کرديم، شوخی می‏ کنند. بعد ديديم نه، خيلی هم جدی است!

    خبر آمد عراقی‏ها در جبهه‏ ی راست حمله کرده‏ اند و قله ابوذر را گرفته ‏اند. اين قله برای عباس حيدری‏ مقدم، اصغر بهرامی ‏نژاد*، احمد خرمی* و من آشنا بود. چون که شش ماه قبل همین جا و در اطرافش به مدت سه ماه بيسيم ‏چی بوديم و خط پدافندی داشتيم.

    بدجوری توی ذوق‏مان خورد. لطيفه‏ ها و خاطرات خنده ‏دار فعلاً به بايگانی سپرده شد. مسلح شديم. فضای حاکم بر جمع عوض شد. حال و هوای ذهنی و روحی تغيير کرد. گروهی در فرصت باقی‏مانده دعای توسل می‏ خواندند. بعضی‏ ها با آب و تاب بيشتری به راز و نياز طول می‏ دادند. برخی روحيه‏ ی آمدن نداشتند. اجبار در کار نبود. بیشتر هم رزمان برای شرکت در عملیات آماده شدند، فرماندهان وضعيت را می‏ فهميدند. بيش از نصف گروه را برای عمليات جدا کردند.

    احمد خرمی به ساختمان فرماندهی رفته بود تا کسب اطلاع کند. وقتی برگشت، بچه‏ ها پرسيدند چه خبر؟! همه سکوت کردند. او مقداری برای ترغیب همرزمان صحبت کرد و از پاداش جهاد نزد خداوند با چاشنی چند آیه قرآن می‌خواست روحیه بدهد؛ ضمناً گفت: «فرماندهان گفته اند عملیات سختی است. هر کس حاضر به فداکاری و شهادت است بیاید.» ابوالفضل کوچه‏ گرد* با قهقه‏ ای بلند اين خبر دلهره ‏آور را به بازی گرفت و از جا بلند شد با صدای کلفت و داش مشدی گفت:«يا علی! همونه که می‏خواستیم، برو که رفتيم.»

    اين گونه برخوردها روحيه‏ بخش بود. اگرچه دادن خبر به اين شکل کمی ناشيانه بود. ولی فکر می‏کنم، می‏ خواستند ميزان آمادگی بچه ‏ها را بسنجند. بعضی هم بودند که روحيه‏ شان ضعيف شده و در گوشه‌ی اتاق کز کرده و ماتشان برده بود.

    SoghatDidgani-ghasempor (13)

    نفر آخر ایستاده شهید احمد علی بیابان پور-دست به چانه،داود ارباب پور- چفیه به گردن،فتاح آفتابی-سردار شهید دیدگانی نفر وسط با کلاه روشن ،در حال مطالعه-کلاه قهوه ای شهید محمد فتح قریب-فردی که کمی پیداست،شهید حسین ناصح-فرد با محاسن دکتر عباس عصاری

    عقربه ساعت تقریباً دو بامداد (28/12/60) را نشان می‌داد. با خودروهای باری کوچک به سمت خط مقدم حرکت کرديم. افرادی که آمدند، قِبراق و آماده بودند. در عقب خودرو سيد محمد ياجدی* کنارم نشسته بود. از اينکه دوباره ما را مسلح کرده و برگرداندند، حسابی می‏خنديد. در مورد موقعيت جغرافيايی جبهه راست و قله ابوذر که هدف حرکت ما بود، برايش می‏گفتم. سيدمحمد چون که آماده بود تا يک شکم سير بخندد و دوباره صورتش از خنده قرمز شود، گاهی به مزاح ديشب را که خيلی مسرور بوديم، به يادش می‏آوردم و می‏گفتم: امشب چه شبی شد؟!

    به جبهه راست رسيديم. خودروها در پيچ و خم جاده تا دامنه ‏های کوه شاه ‏نشين پيش رفتند. بعد مقداری پياده رفتیم تا جلو سنگرهای تجمعی رسيديم با سقف محکم فلزی که بيش از يک متر خاک و سنگ روی سقف‏ ها انباشته بود. خوب جان پناهی برای نيروها درست کرده بودند! خاطره‏های 6 ماه قبل که در پايين اين کوه بيسيم ‏چی بودم يکی ‏يکی به يادم می‏آمد. مثل اینکه همین دیروز بود.

    اوضاع و احوال خط و درگيری را از نيروهای محلی که در مأموريت قبل با آن‌ها آشنا شده بودم، پرسيدم. يک گروه از فرماندهان و افراد واحد اطلاعات برای شناسايی و بررسی وضعيت قله به جلو رفتند تا چنانچه دشمن در آنجا مستقر باشد، گروه ما وارد عمل شود و عليه متجاوزان پاتک کند.

    از بچه‌های ما عباس حيدری ‏مقدم به دنبال گروه اطلاعاتی رفت. ولی من آنجا خوابيدم، چون يکی دو ساعت ديگر بايد عمليات را شروع می‏ کرديم. من شب قبل هم در خط تنگه‏ کورک پاسبخش بودم و درست نخوابيده بودم. پس از يکی دو ساعت از بيسيم خبر رسيد که هيچ‏کس روی قله نيست، فقط سنگرها مقداری درهم ريخته است.

    دشمن در يک حرکت ايذايی از نزديک با ريختن آتش تيربار و آرپی‏جی، فقط خودی نشان داده و عقب‏ نشينی کرده بود. اما نيروهای بومی با اندک مقاومت به عقب آمده بودند. عباس حيدری می‏گفت: در مسیر راه قله، جنازه دو شهيد بسيجی مانده بود، گويا بيسيم‏ چی و امدادگر بودند.

    ما تا چاشتگاه فردا که آفتاب بر پهنه‏ ی دشت ذهاب می‏ تابيد، در بالای ارتفاع مانديم. برای من بسيار جالب بود که از بالای کوه شاه نشین، چشم انداز زیبای دشت ذهاب را با جاده، خاکریز و سنگرها و پل‌هایی که در آنها خاطره های تلخ و شیرین داشتیم را ببینم.

    همان روز تا نزديک ظهر به پادگان برگشتيم. اما شاید آموختيم که هي چ‏وقت خيلی شنگول نباشيم و می‏ بايست بی‏ خيالی و شادمانی هم متعادل و معمولی باشد. بايد هميشه گوش به زنگ خبرهای ناگهانی بود. مجدداً سلاح‏ ها و تجهيزات را تحويل داديم، ولی خيلی شاد نبوديم. «ان الله لا يحب الفرحين» (خداوند افراد بسيار شاد و سرمست را دوست ندارد. (آيه 96، قصص))

    رهسپار کاشان شديم. از سرپل تا کرمانشاه وقتی در جاده يک خودرو چراغ می‏زد و پشت سر خودرو ما با سرعت غيرمعمول می‏آمد، فکر می‏کردم الآن خواهد گفت، يک بار ديگر برگرديد.

    در اين مأموريت حجة‏الاسلام محمد حسین محدث، تقی ميرزايی (مداح اهل بيت) ، جواد دهقانی، داود ارباب پور، فتاح آفتابی و اصغر مهتری با ما بودند. نامبردگان در اين مأموريت داوطلبانه و بسيجی اعزام شده بوديم. رابط سپاه کاشان با گروه ما برادر پاسدار احمد عابد (ازکاشان) بود.

     

     

     

    نظرات کاربران در مورد "سوغات دیدگانی"
    نظرات در مورد » “سوغات دیدگانی”
    1. علیرضا دیدگانی می‌گه:

      خدایا حول حالنا الی احسن الحال
      برادر ارزشمندم جناب آقای حبیبی-مسئول محترم سایت شهادتسرا
      در طلیعه سال جدید خدمات خالصانه شما به شهدای عزیز و گرانقدر شهرستان رودبار را ارج میگذارم.کوشش کم نظیر شما در معرفی و اهتمام ویژه ای که داشتید قابل تقدیر است.خداوند شهیدان شما را در راهی که قدم برداشته اید بیش از پیش توفیق دهد.عیدتان مبارک.سالی سرشار از روحانیت و معنویت و خیر و برکت الهی داشته باشید.
      برادر شما علیرضا دیدگانی
      برادر شهید محمد دیدگانی


    نظرات

    لظفا کامل کنید. *

  • سرویس فیدبرنر گوگل
  • پلاک8گیلان
  • اوّلین ها

    اولین های شهدای شهرستان رودبار


    shahadatsara.ir

  • فهرست شهدا

    فهرست الفیایی شهدای گرانقدر شهرستان رودبار


    shahadatsara.ir

  • 3شهید

    سه شهید در آغوش یک شهید


    shahadatsara.ir

  • اولین شهید

    اولین شهید شهرستان رودبار


    shahadatsara.ir

  • شهدای زن

    بانوان شهیده شهرستان رودبار


    shahadatsara.ir

  • شهدای ارتش

    شهدای ارتش شهرستان رودبار


    shahadatsara.ir

  • شهدای انقلاب

    شهدای تا پیروزی انقلاب اسلامی شهرستان رودبار


    shahadatsara.ir

  • شهدای بسیج و سپاه

    شهدای بسیج و سپاه شهرستان رودبار


    shahadatsara.ir

  • شهدای سادات

    شهدای سادات شهرستان رودبار


    shahadatsara.ir

  • شهدای ترور

    شهدای ترور شهرستان رودبار


    shahadatsara.ir

  • شهدای دانش آموز و فرهنگی

    شهدای دانش آموز و فرهنگی شهرستان رودبار


    shahadatsara.ir

  • شهدای بمباران و حمله موشکی

    شهدای بمباران و حمله موشکی شهرستان رودبار


    shahadatsara.ir