سایت شهدای شهرستان رودبار
شهادت سرا
shahadatsara.ir
امروز جمعه ۲۹ دی ۱۳۹۶ و ساعت ۰۶:۵۵ دقیقه می باشد.
طراحی سایت و قالب وردپرسطراحی سایت و قالب وردپرسطراحی سایت و قالب وردپرس
  • تاریخ انتشار خبر : جمعه ۱۵ خرداد ۱۳۹۴ | ساعت انتشار : ۱۸:۱۴ | کد خبر : 8336 | نویسنده : shahadatsara
  • تعداد نظرات : ۶ نظر
  • حکایت گاخس ,سردار شهید دیدگانی از زبان برادر شهید جناب آقای علیرضا دیدگانی

  • دسته بندی مطلب : تصاویر , خاطره , خانواده شهدا , دیدگانی محمد (رستم) | تعداد بازدیدها : 2,338 views نفر
  • حکایت گاخس ,سردار شهید دیدگانی از زبان برادر شهید جناب آقای علیرضا دیدگانی

    من زادگاهم گاخُس است . زادگاه سرداررشید و شهید اسلام شهید محمد دیدگانی.

    فرزند برومند روستای گاخُس.  

      ( برای فرزندانمان و برای آیندگان مان)

    به دریابنگرم دریا ته و ینم                     به صحرا بنگرم صحراته وینم

    به هرجا بنگرم کوه درودشت                  نشان از قامت رعناته وینم

    خوشا آنان که دائم در نمازند                  خوشا آنان که قائم بر نمازند

    خوشا گاخُس ، خوشا گاخُس                   خوشا گاخُس وَفرزندان پاکش

    خوشا گاخُس وَ سَردار بنامش                  خداوندا نگهدار از زوالش

     

    یکی بود . یکی نبود. غیر از خدا هیچکس نبود.

    در سال1332 هجری شمسی من وهم سن و سالانم، چند نفری بودیم که در روستای گاخُس دیده به جهان گشودیم . بچه که بودیم فکر میکردیم که گاَخُس مرکز جهان است . زیرا که در آن روزگار که ما در گاخُس زندگی میکردیم  در روزگار صغر و کودکی فقط گاخُس رامیدیدم و چند روستا در اطراف را.

    محل از دید ما آخردنیا بود. گاخُس بازاری بزرگ بود که مردم از روستاهای اطراف برای خریدمایحتاج خودبه آنجا می آمدند .

    بازاری داشت جامع که دکان قصابی ،خواروبارفروشی، خیاطی، آهنگری و نعلبندی،

    چاقو سازی، پالان دوزی،چراغسازی ،قهوه خانه و یک حکیم به نام سجادی که معروف به دکترسجادی داشت که او را کمتر دیده بودم و بعدا و شخص دیگر به نام دکترسپهری بود که مردم منطقه رحمت آباد را در گاخُس درمان میکرد.

    مردم روستای گاخُس در صمیمیتی و ساده گی مثال زدنی با کار و تلاش کشاورزی و بعضا گله داری روزگار میگذراندند. البته اغلب کار کشاورزی بود. که نسل به نسل از گذشته های دور به آن مشغول بودند. در بین روستائیان کارمند یا درجه داری نبود و با اگر بود، واقعا تعدادشان کمتر از شمار انگشتان یک دست بود.

    گاخُس دارای میدان نسبتا بزرگی بود که در آنجا مراسم طناب بازی و تعزیه برگزار میشد.

    که یکی از اعضای گروه تعزیه بر بالای پشت بامی میرفت و با نواختن طبل مردم را دعوت به تماشای تعزیه میکرد و دیگری مقدمه خوانی میکرد. و مردم روستای استقبال بسیار خوبی میکردند. و از همان دوران آموخته بودیم که باید حسینی باشیم و عاشورایی.

    از ماشین ،خیابان، کوچه، برق، تلویزیون، ماهواره، کامپیوتر، اینترنت، تلفن و لوازم  لوکس خانگی و زرق و برق شهری خبری نبود . ما بودیم که فقط روستایمان را دیده بودیم .

    حال دیگر مدرسه ای را دیده بودیم که از چند سال قبل ساخته شده بود و ما شاید دوره چهارم یا پنجم  ورودی به آن مدرسه گلی بودیم که واردکلاس اول شدیم.

     

    ما با نام دبستان آشنا نبودیم و به دبستان «مدرسه» میگفتیم. نام آموزگار و معلم را نشنیده و بلد نبودیم. و به هم معلم ها و ناظم و مدیر، «مدیر» خطاب میکردیم . و تحت نام مدیر میشناختیم. خدا میداند چقدر از آقای مدیر میترسیدیم.

    گاخُس بود و روزهای قشنگ و شبهای زیبایش. و خدای خالق الیل و النهار

    در کنار رودخانه کوچکی که از کنار آن میگذشت با ماهی های کوچولوی پر تعداد، مارآبی، لاک پشت ،که گاهی سطح آب رودخانه ظاهر می شدند و ما به نظاره

    می نشستیم در تابستان گاهی در آن رودخانه شنا میکردیم.

    و رودخانه ای بزرگتر و دورتر از محل با فاصله ای حدود 200الی300 متر به نام «سیاهرود» که در فصل بهار گاهی بسیار خروشان و موجب تخریب پل های چوبی مواصلاتی بین روستاها میشد.

    هنوز برق نبود . چراغ شیشه ای بود. چراغ  گرد سوز نفتی ،چراغ سوتکا(زنبوری)

    که البته برای اکثریت اهالی این امکان نبود که از چراغ سوتکا استفاده کنند. چراغ سوتکا به مثابه لوسترهای گرانقیمت امروز بود.

    وقتی مردم می خوابیدند خاموشی بودو خاموشی، آن چنان که گویی روستایی وجود ندارد.

    اوایل شب مردم با خانواده ها وبا فانوس برای صله رحم و شب نشینی و دید و بازدید به منزل هم می رفتند.و بزرگترها و پیرها برای بچه های نقل(دوستان) میگفتند. بچه ها با اشتیاق تمام به نقل گوش میدادند و نقالان بقیه قصه را برای شب بعد یا شب های بعد موکول میکردند تا جذابتر بشود.

    در همه روستا فقط یک رادیو بود که مرحوم حاج محمد ناصری خیاط محل آن را روی بلندی تاقچه یا رف چوبی میگذاشت و صدایش را بلند میکرد تا صدای اذان دلنشین مرحوم رحیم موذن زاده اردبیلی را همه اهالی بشنوند.
    از بچگی قبل از رفتن به مدرسه ما با مسجد بیشتر آشنا شده بودیم . و همۀ سال را منتظر فرا رسیدن دهه محرم بودیم. با چه شدت و علاقه ای به مسجد و گاها به زیارت بقاع  متبرکه اطراف میرفتیم . در مسجد ما هم مردی میانه سال را می دیدیم که با چوبی نازک از انار یا درختانی دیگر که بسیار نرم و انعطاف پذیر بود. مانع از شلوغ کردن بچه ها در مسجد میشدند و از او هم میترسیدیم . اما نه به اندازه کتکی که از آقای مدیر میخوردیم.

    زیرا اگر بچه ای به دلیل کتک خوردن از مدرسه فراری میشد، به مدرسه برنمیگشت . اما همه آنهایی که درمسجد به خاطر بی نظمی از متولی مسجد کتکی نوش جان میکردند، میدیدیم که چند لحظه بعد وارد مسجد می شدند و بهتر هم عزاداری میکردند.

    چه شوری بود و چه غوغایی.

    وقتی محرم می رسید و مسجد را سیاهپوش میکردند مسجد کوچک محله را با اینکه با پرده ای بانوان را از آقایان جدا کرده بودند. میدیدیم که بسیاری از خانم ها فرزند کوچکشان را در بغل دارند و روی ایوان چوبی مسجد نشسته اند.  یکی قند نذری و دیگری چای و آن دیگری فرش منزلش را تحویل مسجد میدادند، تا عزای آقایمان امام حسین (ع) باشکوه تر بزرگزار شود.

    تا ظهر عاشورا پس از عزاداری کامل، مادران و خواهران ما، مجمع به سر، ناهار را به داخل مسجد می آوردند تا همه اهالی ناهار را در مسجد صرف نمایند.. یک حالت روحانی عجیب که فضای روستا را تا سال بعد آکنده میکرد.

    این گونه بود که بزرگترهایمان وقتی زبان به نقل میگشودند از همان اول میگفتند . یکی بود. یکی نبود . زیر گنبد کبود غیر از خدا هیچکس نبود .

    چون  چشممان تا هر جا را میدید، میدیدیم .و فکر میکردیم ما همۀ جهان هستیم.

    ما نبودیم و خدا بود. ما هستیم و خدا هست و ما نباشیم خدا خواهد بود. و ذاتش ازلی و ابدیست و غیر از ذات حق همه چیز فانیست.

    گاخُس بود و شالیزاران سرسبزش در حاشیه سیاهرود تا نزدیکی منازل مسکونی مان که در هر بهار چشمانمان را نوازش میداد. گاخُس بود و صبحگاهان قشنگش که با بانگ خروس وآواز پرندگان خوشخوانش ، سپیده ی سحر را به ما مژده میدادند.  

     گاخُس بود و صدای وق وق قورباغه ها،که شب تا صبح همچون
    موسیقی ملایمی گوش ما را می نواختند. گاخٌس بود و خانه های کاه گلی که از گل و چوب
    ساخته بودند و روزنه ای گرد در دل دیوار به اندازه ی یک سینی کوچک که پنجره خانه
    محسوب می شد. که در فصل زمستان آن را با پارچه ای می پوشاندند تا سرما واردخانه
    نشود و در تابستان پارچه ها را از سوراخی که پنجره منزل محسوب میشد در می آوردند.
    تا نسیمی وارد منزل شود. و این زمانی بود که حتی پنجره چوبی را ندیده بودیم. البته
    همه منازل دارای درب چوبی  بودند.  

     گاخُس بود با گندمزاران قشنگش، گاخٌس بود و خانه هایی که همه شبیه به  هم بودند و مردمی  یکدل و صمیمی. در این روستای زیبا هیچ کس بر هیچ کس احساس برتری نمیکرد. اکثر اهالی با هم فامیل بودند. نه ارباب داشتیم و نه خان که عذابمان دهد یا اذیتمان کند. برادری، برابری، مروت، صمیمیت و وحدت را به وضوح میدیدیم. 

    در کنار مسجد تلمبه ای جهت آب آشامیدنی تعبیه شده بود.که اهالی با کوزه و
    سبو می آمدند و آب منازل خودشان را از آنجا تامین میکردند.. هنوز بچه بودیم که گاه
    گاهی هم میدیدیم  مادران و خواهران، سبو بر دوش پشت سر هم در یک صف برای تهیه آب آشامیدنی به چشمه های اطراف میرفتند و  بعد از اینکه کوزه ها و سبوهایشان را از آب پر میکردند با همان نظم و ترتیب به منزل برمیگشتند. بعد چندی تلمبه  کنار مسجد خراب شد و اهالی از چاه آب مرحوم استاد عباس آهنگر که روبروی مسجد قرارداشت با دلو آب می کشیدند و داخل سبو ها می ریختند.و به خانه می بردند. انصافاً در گرمای تابستان آب چاه خیلی سرد و گوارا بود. خدایش رحمت کند.  

     از پول رایج  هم زیاد خبری نبود. چرا که بیشتر اوقات  مرغانه(تخم مرغ) می بردیم تا دفتر یا کتابی بخریم و یا برنج می بردیم، روغن می خریدیم، و یا گندم (و حتی مرغ) می بردیم و قندوشکر میخریدیم. مبادله کالابه کالا بیشتر مرسوم بود. قوت غالب ما برنج بود. هر ظهر و شب حتما باید پلو و خورشت می خوردیم. هنگام ظهرو غروب عطر و بوی انواع خورشت های محلی شامه ی ما را نوازش میداد. میرزا قاسمی، باقلا قاتوق، شامی، سبزی خورش، قورمه سبزی و انواع نان که درتنور هر خانه ای پخته میشد و بیشتر برای صبحانه صرف میشد. گُرت – پنجه کش  کُولبا نان شیری و کالانه. کالانه نوعی نان بود شبیه نیم دایره که داخلش از  سبزی های معطر و پنیر خیکی  می ریختند و می پختند که پیتزای امروز اصلا باآن نان خوشمزه قابل قیاس نیست. 

    بهار فصل شروع شخم شالیزار بود. جوانان و مردان غیور محل از سپیده صبح قبل طلوع آفتاب با گاو و خیش  و بیل در حالیکه لبه های شلوارشان را تا زانو بالا زده بودند، به طرف شالیزارمیرفتند. حدود 3 الی25 روز طول می کشید تا شالیزار را آماده نشاء بکنند.   

     

    پس از آن نوبت  نشا می شد. آنموقع گروه گروه تحت عنوان «گٌرهه» به هم یاری میدادند و دسته جمعی نشاء می کردند. موقع ظهر که میشد صاحب شالیزار به تعداد همه  آنهایی که نشاء میکردند مقداری بیشتر غذا درست میکردند و ما که بچه بودیم برای صرف ناهار به آنها اضافه میشدیم. و بعضی از زنان که بچه شیر خواری داشتند بچه ها را در بین سنگلاخ حاشیه برنجزار شیر میدادند و می خوابندند.   

    گاخُس بود و خورشید بود که همه ما را به کار و تلاش می خواند. و ماهتابش
    که شب، ماه را به تمام قرص کامل، گاه نیم قرص و گاه هلال ماه، رو بستری که روی پشت
    بام پهن میکردند، میگستراند، زیر پشه بندی نازک که از شر نیش پشه ها در امان
    بودیم، ستارگان را اینقدر می شمردیم تا به خواب می رفتیم. گاهی هم صدای زوزه را می
    شنیدیم که در کمین مرغان و اردکان و بوقلمون هایمان بودند تا ما بخوابیم و وارد
    لانه مرغان شوند و شکمی سیر کنند و بگریزند.

     از مسجد گاخُس گفتم از مادر بزرگ محمد بابائی، از مادر سید محمد تیموری و مادر الیاس مهدوی نگفتم .  

    اینان پیر زنان و شیر زنان متدینه و معتقدی بودند که ترجیح میدادند هنگام غروب اول چراغ مسجد را روشن کنند و با ذکر صلوات و دعا اینکار را انجام داده و سپس به منزل میرفتند و چراغ  خانه شان را روشن میکردند. از مرحوم داداش محمدی مداح اهل بیت , و از مرحوم ذبیح الله صالحی نگفتم . مداح و ذاکر خوش سیرت مسجد که در سنین کهولت همچنان مداحی میکردند و تا ایشان در قید حیات بودند مسجد ما مداح دیگری نداشت. صدای یا حسین او هنوز در گوش  طنین انداز است.  

     

    در کنار مسجدسنگی به  ابعاد 1 متر در نیم متر از طریق اداره ثبت اسناد نصب شده بود که رویش حک شده بود گاخس از بخش 19 گیلان . بسیاری از کلمات که روی آن حک شده بود الان یادم  نیست.   

    گاخُس بود و سادگی و صداقت، یاد کنم از مرحوم ابراهیم پهلوان و فرزند بزرگوارش مرحوم پهلوان حسن محمدی که در 45 سالگی دار فانی را وداع گفت . دو پهلوانی بودند که در کشتی های محلیهمیشه شرکت داشتند.

    اما در فصل پاییز بعد از درو برنج، ته مانده های شالی را یکی یکی، از گل و ساقه های بجا مانده جمع میکردیم . برخی اوقات  شاید یکی دو ساعت طول میکشید تا مثلاً یک کیلو شالی جمع کنیم و آن را به طارمی هایی که می آمدند انگور و انار و کشمش می فرو ختند میدادیم و در ازای آن به مقداری انار یا کشمش یا انگور میگرفتیم.

     

    به نام خدای شهیدان

    السلام علیک یا فاطمه الزهرا

    شهید محمد دیدگانی سر بار کسی نبود ولی سردار بود. سرداری از سرداران سپاه نور ,که فرمانده کل آن حضرت امام خمینی (ره) بودند. خدایا تو شاهد باش که تلاش میکنم تا برایت بنده خوبی باشم (شهید دیدگانی )

    آری، این عبارت زیبا را در سایت آزادگان در مورد شهید دیدگانی دیدم :

    شهید محمد دیدگانی ((عاشَ غریبا و ماتَ شهیدا )) , او غریبانه زندگی کرد و شهید شد

    و گرامیباد یاد و خاطره سرور آزادگان شهید ابوترابی…

    اول فروردین سال 1335 فرزندی در گاخٌس دیده به جهان گشود که اسم مشهورش محمد بود.اگر چه در شناسنامه نام او را رستم نوشته بودند و من برادر بزرگتر محمد بودم با اختلاف یکسال و چند ماه …البته کار ثبت و احوال مثل امروز دقیق نبود ,با گذشت روزها و هفته ها و ماهها ,شاید یکسال چند ماه بعد خداوند فرزند پسر دیگری به این خانواده عطاء کرد که اسمش را رضا صدا میکردند. نام پدرمان جعفر و نام مادرمان سیده هاجر بود.

    با گذشت زمان ما به تناسب سن مان بزرگتر میشدیم، یادم هست بانویی به نام وجیهه که نام همسرش رضاخان بود از روستای کلایه رحمت آباد در منزل ما نه به عنوان مستاًجر بلکه به عنوان مهمان زندگی میکردند که دارای دو,سه فرزند خردسال بودند. زمانی پدرم قاطر داشت که با باری که از محلی به محلی دیگر می برد, کرایه میگرفت و یا افراد ناتوان را سوار بر قاطر جا به جا میکردند. چند صباحی هم به کار کشاورزی مشغول، و دوره ای هم قهوه خانه بزرگی داشتند که در آنجا لوبیا هم می پختند و مردم اطراف که به محل ما می آمدند در همان قهوه خانه ناهار میخوردند. و روزها و ماهها و سالها گذشت.در بین همین چند سال برادر کوچکترمان رضا که دو، سه ساله بود بعد از پخت نان زمانی که آتش کاملاً خاموش نشده بود و اطاقک تنور سرد نشده بود در داخل تنور استوانه ای شکل در عمق حدود یک متر افتاده بود و باسن و رانش سوخته بود و طبق رسوم گذشته با پَر، روزی چند بار مرهم به زخمهایش می مالیدند. شاید یکماه درمان طول کشید تا بچه آرام شد. بی تابی او همه ی ما را بی تاب و بیقرار کرده بود.

    هیچکدام از ما بچه ها نمیدانستیم که به زودی یتیم میشویم. من کلاس دوم ابتدایی بودم و محمد کلاس اول و رضا هم که هنوز مدرسه نمیرفت. پدر بزرگم سید عابد میرنژاد و عمویم امیر بعد از فوت پدر و مادر، من و محمد را به یکی از مراکز نگهداری از طفلان بی سرپرست تحویل دادند و رضا را به شیرخوارگاه رشت تحویل دادند.

    و خداوند فرمود اگر میخواستید مرا پیدا کنید در دلهای شکسته پیدا کنید…… اکنون ما دلشکستگانی بودیم که خدای بزرگ را در دلمان داشتیم. نه همزبانی داشتیم، نه دوستی، نه خویشی و نه فامیلی. دیگر کسی از ما خبری نمیگرفت. ما بودیم و خدا بود و خدا بود. دیگر من مدرک کلاس ششم ابتدایی را گرفتم و در تابستان 1346 دوباره و به ناچار به زادگاهم برگشتم.و تا سال 1349 مدرک سوم متوسطه را از دبیرستان توتکابن گرفتم و دیگر از محمد خبری نداشتم. محمد هم مدرک کلاس ششم ابتدایی را گرفته بود و در رشت در منزل آقای ملک زاده زندگی میکرد (البته این موضوع را بعد حدود پنج سال فهمیدم). من پس از اخذ مدرک سوم متوسطه راهی تهران شدم.چند سالی را در تهران با مشقت فراوان و تحمل سختی های زیاد طی کردم و هنوز از محمد خبر نداشتم. رضا را هم احتمال میدادم که کسی به فرزند خواندگی گرفته باشد، در واقع دل بریده بودم و هنوز خبری از او ندارم.

    دوران سربازی من فرا رسید. مدت 2 سال خدمت سربازی ام را در سقز کردستان به اتمام رساندم اواخر سال 1353 هجری شمسی بود. در اواسط سال 1354 در تهران در شرکت مخابرات استخدام شدم. دیگر موفق شده بودم محمد را پیدا کنم و تلفنی چندین بار با هم تماس داشتیم تا او هم تصمیم گرفت به تهران بیاید. با آمدن محمد به تهران هر دوی ما از تنهایی در آمده بودیم و چون سن ما هم به هم خیلی نزدیک بود با هم صمیمی و راحت بودیم.در کنار کار و همه سختی ها، محمد در هنرستانی ثبت نام کرد و مدرک دیپلم فلز کاری را از آنجا دریافت نمود. در این دوران تا اخذ مدرک دیپلم محمد، من و ایشان در هیئتی که مسئول آن حاج عباس نامی بود در سه راه آذری خیابان اردشیر سابق به طرف امامزاده حسن حضور پیدا میکردیم و در جلسات قرآن و سینه زنی از یاران ثابت حاج عباس محسوب میشدیم.

    در سالهای 56-55 با کتابهای دکتر شریعتی با تشویق برخی از دوستان آشنا شدیم. به تدریج طوری شده بود که عادت کرده بودیم که روزی هفت ،هشت ساعت کتاب بخوانیم، بعد از آن کتابها و آثار استاد شهید مطهری را مطالعه کردیم و اگر کتابی را به لحاظ محتوایی سنگین تر میدیدیم دو، سه بار مطالعه میکردیم. گاهی من کتاب میخردیم یا تهیه میکردم به او میدادم و گاهی ایشان کتابی را در اختیار من میگذاشتند. صحیفه سجادیه و نهج البلاغه را بیش از چند بار مطالعه کردیم. اما محمد در همه زمینه ها از من جلوتر بود.گاهی با هم شوخی میکردیم و برای هم رجز میخواندیم مثلا با هم تمرین بوکس میکردیم. همان اوایل متوجه شدم که ایشان ورزشکار است. زیرا ضربه هایی که من به او میزدم بسیار ناشیانه بود و او جا خالی میداد یا اگر ضربه میخورد مثل اینکه ضربه ای به او وارد نشده است. و هر گاه که محمد ضربه ای به من میزد به خودم میپیچیدم. تا روزی عکس هایش را دیدم و متوجه شدم زمانی که در رشت بود در دوره اول دبیرستان عضو تیم منتخب رشت بوده البته در تهران هم گاهی برای تمرین بوکس به باشگاه دخانیات بالاتر از چهار راه عباسی سابق میرفت و تمرین میکرد. همزمان همچنان کتاب های مختلف را مطالعه میکردیم. دیگر اعتماد به نفس پیدا کرده بودیم. میدانستیم که با خواندن چند کتاب یا جزوه گمراه کننده به بیراهه نمی رویم.

    همراه همه مردم عزیز در راهپیمایی و مساجد و خیابانها بودیم. محمد دیگر پیوسته و علی الدوام خود را برای حمایت از انقلاب و نظام گذاشته بود. در برخورد با افراد بد اندیش، کج فهم و بدسگال، محکم و با صلابت بود. ترس در چشمانش نبود. اما بدخواهان از نگاه نافذ او هراس داشتند. همان موقع ها که آقای دکتر بهشتی و کیا نوری و دیگران در تلویزیون به مناظره می نشستند محمد هم با همه غیرت دینی اش، افراد وابسته به گروهک های معاند و منحرف را به مناظره دعوت میکرد، ولی آنها حاضر به مناظره نمیشدند. چون احاطه و وسعت دامنه مطالعات محمد را کاملاً درک کرده بودند. او همزمان با تشکیل سپاه پاسداران در رودبار، وارد سپاه شد و عضو شورای فرماندهی سپاه بود. ولی پس از گذشت حدود یکسال دوباره به تهران رفت و باز گمشده را گم کردم. دیری نپایید که از شهر کٌویته پاکستان نامه ای نوشت و عکسی را برایم فرستاد که علاوه بر جمعیتی که در اتوبوس نشسته بودند، محمد خودش با تعداد زیادی روی سقف اتوبوس نشسته بودند، میخواست فقر در پاکستان را به من نشان بدهد. مدت چند ماه در افغانستان بودند.در نیمروزی چند نفری از دوستان بودیم که نونهالان و نوجوانان را به مسجد فراخوانده بودیم و هر کدام از ما با گروهی از انقلاب،از نظام، از خدا، دین، پیامبر، ائمه و از اخبار و روایات و احادیث برایشان می گفتیم که یکی از بچه های محل دوان دوان وارد مسجد شد و خبر داد که محمد از افغانستان برگشته و به طرف محل می آید. ما از مسجد بیرون آمدیم و با ایشان خوش و بشی کردیم. همه با هم وارد مسجد شدیم. محمد کمی از افغانستان گفت و ما جلسه را تمام کردیم. بعد من بودم و آقای پرویز رضانژاد و برادرم که در تنهایی قدمی زدیم و بعد به منزل رفتیم.

    در خلال مطالب، مطلبی را عرض کنم که به نظر من خیلی مهم است در تمام دوران قبل از پیروزی انقلاب و بعد از پیروزی انقلاب مردم بزرگوار گٌاخس، از پیر و جوان ، زن و مرد، خردسال و کهنسال را دیده ام که همیشه ولایتمدار بوده اند و همراه انقلاب . خدای را باید شاکر باشیم که هیچگاه گرفتار فتنه ها نشدیم و به بیراه نرفتیم. صحبت از دلاور مرد تنگه کورک بود….. او پس از بازگشت از افغانستان به زادگاهش، پس از چند روز به تهران رفت. دو، سه هفته ای بعد شنیدم که وارد سپاه تهران که اون موقع معروف به سپاه منطقه 10 بود شده اند و در پادگان توحید خدمت میکنند. البته این دیگر زمانی بود که من از مخابرات تهران به مخابرات رودبار منتقل شده و مدت دو سالی بود که در رودبار بودم.

    محمد دیگر سراپا شور بود و شیدایی. او بود و عشق، عشق به امام، عشق به انقلاب، عشق به نظام، عشق به دین و عشق به خدا .و در آسمان عشق به خدا بال بال میزد. محمد بود و شجاعت کم نظیرش.. در سایت فاش نیوز بنا به قول عزیزم جانباز عزیزی، که خود مدال افتخار است و جناب حاج آقا ساقی که خود همرزم شهید دیدگانی بوده اند. دیدم و خواندم نه یکبار،چند بار، که بیشتر گفتنش را صلاح نمیدانم. اما توصیه موکد به عزیزان اینست که شهید دیدگانی را از نگاه همرزمانش در سایت و وبلاگهای مختلف جستجو بفرمائید. چون من نه با شهید دیدگانی در افغانستان بوده ام و نه در سپاه با ایشان همکار بوده ام و نه در جبهه با ایشان بوده ام که مطلبی خودم نقل کنم. نیکوتر آن است که از زبان دوستان و همرزمانش بشنوید و یا بخوانید. و خبر نداشتم که ایشان در کدام جبهه هستند. 13 فروردین سال 1361 همراه همکارم آقای مسعود ضیائی و همراه خانواده برای ساعتی رفتیم کنار سفیدرود در محله آلیزه رودبار ,خانواده نشسته بودند و من و آقای ضیائی در کنار حاشیه رودخانه قدم میزدیم. ضمن صحبت به ایشان گفتم آقای ضیائی مدتی است که از برادرم خبری ندارم. گمان میکنم ایشان شهید شده باشد. روز 14 فروردین به اداره محل کار آمدم. یک، دو ساعتی مشغول کار بودم که ناگهان یکی از همکاران اپراتور با صدای بلند صدایم کرد و گفت تلفن از تهران………… همینطور که میخواستم خودم را به تلفن برسانم به یکی از همکاران گفتم برادرم شهید شده است. یادم نیست کدامیک از همکاران بود و رفتم. همکاران گوشی را به من دادند. صدایی بود آشنا یکی از همکاران من که در تهران با ایشان همکار بودم. بعد از احوالپرسی خیلی کوتاه خواست مقدمه ای بگوید و خبر شهادت برادرم را بدهد که به ایشان گفتم حتماً برادرم شهید شده است که ایشان تایید کردند. پس از دریافت خبر شهادت ایشان، همه اهالی گٌاخس و توتکابن و مناطق مختلف و مردم شهید پرور شهر رودبار در آن تشییع با شکوه حضور داشتند. و خدا میداند که این محبتها را هرگز فراموش نمیکنم. هجده، نوزده سال بعد احسان هم در سانحه ای دلخراش در حوالی سروان رشت جان به جان آفرین تسلیم کرد.(مرحوم احسان دیدگانی، پسر اول آقای دیدگانی طی سانحه ی رانندگی به رحمت خدا رفتند.).

    اما دو، سه ماه پس از شهادت شهید دیدگانی، آقای خانعلی نصیری که در پائین بازار رودبار میوه فروشی داشتند به من گفتند مقداری آذوقه است و وسایل که میخواهم ببرم برای جبهه.از من سوال کرد که آقای دیدگانی شما هم میایید؟ بیدرنگ گفتم بله. من و آقای نصیری و دوستی دیگر با نیسان وانت آقای نصیری راه افتادیم. امّا در تمام طول راه از آقای نصیری سوالی نکردم که به کدام جبهه میرویم.

    به هر حال بعد از ساعت ها راه، به کرمانشاه رسیدیم و شبی را در کرمانشاه در جمع رزمندگان سحر کردیم. و صبح روز بعد، ادامه راه.. اسلام آباد – کرند، سر پل ذهاب و پادگان ابوذر. آنجا برای ما نقل میکردند که مادر بزرگوار شهید شیرودی یک ماه قبل آمده اند اینجا سخنرانی کرده اند. آقای نصیری برای تحویل محموله وارد ستاد شدند. من و دوست دیگر، در محوطه ی بیرون منتظر بودیم با این تصور که پایان سفر است و باید وسایل را تحویل بدهیم و برگردیم. غافل از اینکه خدای عزیز چه تقدیری برای ما رقم زده است.

    آری، تازه به اول راه رسیده بودیم. خانعلی با سرعت از داخل ساختمان به طرف من آمد و گفت در ستاد با شما کار دارند. بعد متوجه شدم آقای نصیری وقتی ازش سوال کردند چند نفرید ,از کجا آمده اید و آذوقه آورده اید. ایشان ما را کامل معرفی کرده بودند و برادرانی که در آنجا بودند به من گفتند شهید دیدگانی در همین منطقه شهید شده است. دیگر اصرار فراوان من بود که من محل شهادت شهید دیدگانی را میخواهم از نزدیک ببینم و گویا آقای نصیری حسابی همه اطلاعات ما را داده بود و گفته بود من تنها برادر ایشان هستم. این بود که آن عزیزان به من اجازه نمیدادند.سرانجام با اصرار زیاد من موافقت کردند اما میگفتند که جای پر خطری هست. دلم میخواست هر چه زودتر محل شهادت برادرم را ببینم. به جای وانت آقای نصیری، با یک تویوتا رفتیم تا به شیشه راه رسیدیم و شهید بزرگوار احمدلو فرمانده آنجا بودند. شهید بزرگوار چند بار به من گفتند برگردید. جایی که برادر شما شهید شده اند بسیار خطرناک هست امّا اصرار زیاد من باعث شد که موافقت ایشان را هم گرفتیم و از شیشه راه به طرف تنگه کورک به راه افتادیم.

    در طول مسیر با خود می اندیشیدم: خدایا خواست، خواست توست وگرنه طول جبهه جنگ، از غرب تا جنوب چه طور ما دقیقا به سمت تنگه کورک آمدیم، اراده خداوند بزرگ ما را به آنجا کشاند .برای اولین بار شب و با تویوتا با سرعت زیاد و چراغ خاموش حرکت میکردیم .به سنگری در پائین تنگه کورک رسیدیم و از آنجا یکی از برادران ما را تا قله تنگه کورک برد،هیچکس آنجا با من آشنا نبود و من هم کسی را نمیشناختم. امّا شاید دویست متری مانده بود به سنگرها برسیم. دیدم بر روی سنگ های صخره ای و محکم، همرزمانش در چند جا با رنگ اسپری و بزرگ نوشته بودند سلام بر شهید دیدگانی. با دیدن آن نوشته ها، دیگر همه رزمندگان تنگه کورک را همانند محمد می دیدم.

    آنجا یک قبضه خمپاره 60 بود و الباقی سلاح انفرادی، خمپاره ای بود که شهید دیدگانی بارها و بارها دشمن بعثی را هدف گرفته بود. در یکی از روزها فرمانده من را خواست و گفت: «تا نوک قله با هم بریم». البته من به تنهایی و ایشان چند متری سر پا، چند متری نیم خیز و کمی هم سینه خیز تا به نوک قله رسیدیم. به من گفت: «هر موقع گفتم سر تو بالا بیار و دشمن و تدارکاتشو رو ببین و هر موقع گفتم سرتو بیار پائین سرتو سریع بیار پائین.ممکنه تک تیر انداز دشمن ما رو هدف بگیره». و آنجا بود که دانستم این صخره های سنگی سخت، تنها مردانی سخت و شجاع و محکمتر از این سنگ ها، باید قدم در آنجا میگذاشتند تا از کیان و مرزهای کشور عزیزمان و از حکومت نو پای جمهوری اسلامی دفاع کنند.

    چون اول فروردین 1335 سالروز تولد و 12 فروردین 1361 سالروز شهادت شهید دیدگانی بود زمان را مناسب دیدم تا شرح حالی از فرزند برومند گاخس گفته باشم.

    برادرم، شما با عزت، با افتخار نزد خدایتان رفتید و سلام و درود به همه شهیدان عزیز. اکنون ما هستیم و اطاعت از رهبر عزیزمان امام خامنه ای.همانگونه که شما ایشان را عزیز میداشتید و در نامه ات به سردار هژبری به صراحت گفته بودی و من هم آن نامه را به وبلاگ اختصاصی سردار شهید دیدگانی و سایت شهادتسرا دادم تا نسل امروز و نسل های بعد از پایبندی و اعتقاد محکم شان در جریان باشند. نامه ای که 30 سال بعد از شهادتت توسط دوست با وفایت سردار هژبری در اختیار ما گذاشته شد.

    اهالی گاخس و زیارتگاه بقاع  متبرکه

    زادگاهم گاخُس است….زادگاه سردار شهید محمد دیدگانی  (شهرک شهید دیدگانی امروز)

    حکایت گاخٌس بود که میگفتم………….

    از روزگار قدیم و مردم بزرگوار گاخُس…….

    کودکی بودم خردسال،اما به خاطردارم که مردم گاخس همه و همه از کودکان خردسال ،نوجوانان ،زنان و مردان کهنسال که خود رابرای زیارت بقاع متبرکه برای روزبیست و هشت صفر که روز رحلت پیامبر عزیزمان (ص) بود آماده میکردند و روستایمان در آن روز تقریبا خالی از سکنه می شد.

    مادران و خواهران ما شب بیست و هشتم ماه صفر  در تدارک وسایل پخت و  پز ناهار روز بیست و هشتم صفر میشدند و این سنت همه ساله ما بود.

    در یکی از این سال ها………

     طبق سنت ،هنگامی که به طرف بقعه متبرکه کیاباد می رفتیم .هنوز از گاخُس  فاصله زیادی نگرفته بودیم.

     من همراه دایی سید تقی و خانواده اش و پدر بزرگ و مادر بزرگم همراه جمعیت در حرکت بودیم. که ناگهان وقتی از سیاهرود عبورمی کردیم مرحوم  یدالله میر نژاد با صدای بسیاربلندی فریاد کشید وگفت مار نیشم زده است.دائی سید  تقی به سرعت با پارچه ای زیر زانوهایش را محکم بست، تا سم و زهر ماربه بدنش سرایت نکند. به هر حال او رادرمان کردند.

     هر کسی که نذری داشت از قبیل گوسفند، بره، بز با خود همراه می آورد و در آنجا قربانی میکردند و صاحب نذر پوست و دل و جگر قربانی را به کسی که قربانی را ذبح میکرد، میداد.

    مردم برای آن روز غذا تهیه میکردند.از روستاهای اطراف آن گونه که در ذهنم هست شاید بیشتر از هفت، هشت تا حدود 10روستا جمعیت بودند که برای زیارت به آنجا می آمدند. قصاب ها هم می آمدند بعضی گوسفند و گاو و گوساله ذبح می کردند. و مردمی که ناهار نیاورده بودند همانجا گوشت می خریدند و همانجا ناهار درست میکردند. دست فروش ها و دوره گردهااز لوازم خانگی هر چه که داشتند  می آوردند و به مردم می فرو ختند. عده ای فرصت طلب هم اسباب بازی هایی می آوردند که بچه ها با اشتیاق فراوان می خریدند. مثل ساز دهنی (در گویش محلی بِز بزی) جغ جغه (در گویش محلی جینگ جینگ ای) سوت، ماشین پلاستیکی و غیره.

    مردم دسته دسته و گروه گروه برای زیارت وارد بقعه متبرکه کیاباد میشدند و بعد از زیارت از بقعه خارج می شدند.

    گروهی دیگر وارد بقعه می شدند و تا غروب گروه گروه به زیارت می رفتند.و تکرار می شد آن  موقع ها و در آن روزگار

    معمولا کسانی راکه جوان مرگ می شدند یا افراد بزرگ و خیر منطقه را در جوار آن بقعه  بزرگوار دفن میکردند. قبر مادر سردار شهید دیدگانی که در سال 1342 فوت نموده در فاصله 50  الی60 متری این بقعه قرار دارد.

    جای عکس مزار مادر سردار شهید محمد دیدگانی سیده هاجرمیر نجات

    بدلیل تلفظ غلط و احیاناً سفارش نادرست ستگ مزار به سنگ ساز عبارت بالا صحیح نمی باشد

    اسم مادرم سیده هاجر بنت سید عابد میرنژاد می باشد

    سردار شهید محمد دیدگانی هرگز نتوانسته بود مزار مادرش را پیدا کند .

    11 فروردین سال 1394 خداوند توفیقی داد که پس از چند سال به اتفاق برادر پاسدار حاج عباس فیض دوست صمیمی شهید دیدگانی و عمو زاده ام آقای فردین طهماسبی که دانشجوی مقطع دکترا جامعه شناسی هستند توانستیم سنگ قبر مادرم را که مدتها ناپیدا بود پیدا کنم و قبرش را زیارت کنم.

    برادر پاسدار حاج عباس فیض برمزار مادر شهید محمد دیدگانی در جوار بقعه متبرکه کیآباد

    بقعه متبرکه دیگری هم در یکی از روستاهای اطراف ما بود که مردم اعتقاد زیادی به آن داشتند.

    امروز به اسطلخ جان مشهور است ، ولی در گویش محلی میگفتیم (سلیچان) گاهی به مناسبت های مذهبی برای زیارت به آنجا میرفتیم.

    آنجا نسبت  به بقعه متبرکه کیاباد کمی دروتر از روستای ما بود.

    مردم برای زیارت بقعه متبرکه سلیچان آذوقه و توشه را فراهم میکردند ودر داخل دو گونی گذاشته و برچهارپایی بار میکردند و پشت سر هم حرکت میکردند و گاهی که حیوان بیچاره   کند تر حرکت میکرد. تازیانه ای به پایش می زدند تا سریع تر حرکت کند.

    دریکی ازاین زیارت ها که من خیلی خردسال بودم .به همراه دایی سید تقی ام و زن دایی ام فاطمه خانم طهماسبی که به زیارت بقعه سلیچان میرفتیم. هوا گرم بود در میانه راه من خسته شده بودم و تشنگی بر من غالب شده بود با صدای خفیفی       گفتم خدایا چه میشد اگر چشمه ای اینجا میگذاشتی، که باعث خشم زن دایی ام شد و روکرد به من با ناراحتی زیاد گفت  چره کفر گویی کُوته (در گویش محلی یعنی چرا کفر میگویی پسرم )رنگ چهره ام تغییر کردو سرم راپایین گرفتم. ولی خیلی چیزها را از آن جمله یاد گرفتم.

     وبقعه متبرکه امامزاده هاشم در اتوبان رشت- تهران

    از زیارتگاههایی که از همه جابرای زیارت به آنجا میرفتندومردم گاخس هم علاقه فراوانی برای زیارت امامزاده هاشم داشتند. البته چون حد فاصل بین روستای  ما و رشت بود از رشت و اطراف رشت هم برای زیارت به آنجامی آمدند.

    یادی هم بکنم از مرحوم سید محمد تیموری سندسی همان شخصیتی که قبلا گفته بودم مادرش هنگام غروب میامدو چراغ نفتی مسجد گاخُس  را روشن میکردند قبل از اینکه چراغ خانه اش را روشن کند.

    مرحوم سیدمحمدفرزندسید نوراله چند سالی دهبان روستای ما بودند و به ایشان کد خداهم می گفتند. ایشان کشاورز بودند ،سختکوش و پرتلاش همانند همه مردم گاخُس .

    قدی میانه و تنومند داشت و سه برادر داشتند.

     مرحوم میر حسین تیموری که کشاورز بودند و مرحوم سید قوام تیموری که سرهنگ ارتش جمهوری اسلامی ایران بودند.در اوایل پیروزی انقلاب اسلامی ایران در استان کردستان ،سنندج خدمت میکردند و بدنی تنومند تر از دیگر برادرانش داشت که در همان زمان خدمتش در سنندج به مرضی لاعلاج مبتلا شد و پس از بیش از 30سال مریضی و بیماری سخت به خدایش پیوست. خداوند روحش رابا ارواح طیبه  شهدامحشور بفرماید.

    برادر دیگرش سید محسن تیموری هم سرهنگ بازنشسته حمهوری اسلامی ایران است.

     مرحوم سید محمدشخصیتی بودبسیارگشاده رو و طلیق السان وگشاده زبان و خیلی جدی برای برطرف کردن مشکلات و آلام مردم.

    بارها ایشان رامیدیدم که هنگام غروب با صلابتی کم نظیر ، بیل بر دوش ،با قامتی محکم و استوار که به طرف منزل می آمد.

    منزل ایشان و منزل پدری ام خیلی نزدیک به هم بود شاید به فاصله دو منزل روستایی.

     ایشان دارای 11 فرزندبودند که 3  فرزند دختر ایشان و خودو همسرشان در زلزله سال1369به رحمت ایزدی پیوستند.

    در سالهای اول انقلاب که شهرستان رودبار مصلی نداشت روزی همراه مرحوم سید محمد تیموری برای شرکت در نمازجمعه به منجیل رفتیم سخنران پیش از نماز جمعه مرحوم استاد فخرالدین حجازی بودند. ایشان خیلی خیلی با من شوخی کردند و من چون به لحاظ سنی کوچکتر از ایشان بودم فقط میخندیدم. آن روز نماز جمعه در خیابان شریعتی منجیل بر گزار شده بود.

    اکنون 6 فرزند پسر و دو فرزند دختر از ایشان به یادگاری مانده که همه خدمتگزار نظام مقدس جمهوری اسلامی ایران هستند.

    3 فرزند پسر ایشان  در حال حاضر در  دستگاه قضا، قاضی هستند و 3 فرزند پسر و 2 فرزند دختر که همه دارای مدارک تحصیلات عالی بوده ودر آموزش و پرورش مشغول به خدمت می باشند.

    یکی از فرزندان بزرگوارش حجة الاسلام و المسلمین حاج سید هادی تیموری هستند که در لباس و کسوت  روحانیت بوده  و قاضی دادگستری در تهران می باشند و به جهت اینکه در کسوت روحانیت هستند.این بنده حقیر خداوند ارادتی فراوان به ایشان داشته و ایشان  نیز لطف بسیار به من دارند  , وجودشان مایه خیر و برکت گاخُس و منطقه است.

    باز از شبهای  گاخُس بگویم….

    درآن روزگار خانواده ها پرجمعیت بودند و این گونه نبود که هر کسی اتاق خوابی جداگانه داشته باشد همه در کنار هم می خوابیدند گاهی تعداد به10 الی 12 نفر هم می رسید.آنگاه که موقع خواب می شد و وارد بستر می شدیم یکی از بزرگتها میگفت من می خوانم شما تکرار کنید.

    میگفت:

    بسم الله الرحمن الرحیم  ،  بعد ما تکرار می کردیم

    و بعد میگفت:

    سر نهادم بر زمین یا امیرالمومنین

    دل بر تو بستم یا امیرالمومنین        ،    ما تکرار میکردیم

    امام اولینم علی(ع)

    امام دومینم حسن(ع)

    امام سومینم حسین (ع)

    و تا نام مبارک حضرت ولی عصر (عج)

    ای کاش این سنت حسنه زیارت بقعه متبرکه کیاباد را در روز 28 صفر که از گذشتگان ما به ما به ارث رسیده بود دگر باره اهالی بزرگوار همه ی روستاهای اطراف بقعه احیاء کنند.

    خداوندا ما را با عشق فراوان به خودت و پیامبرت ( ص) و ائمه معصومین بمیران.

                                       علیرضا دیدگانی

           شهرک شهید دیدگانی

                                                                                                     27/1/1394

          بسم رب الشهدا و الصدیقین
    زنده نگهداشتن یاد و خاطره شهدا کمتر از شهادت نیست ( امام خامنه ای )
    و این قسمت تقدیم به خانواده بزرگوار شهید علی علیپور

    شهید علی علی پور
    شهید علی علی پور

    خدای سبحان توفیقی به بنده حقیر داد . که روز شنبه هفتم اردیبهشت سال 1394 هـ . ش در نزدیکی محل کارمان در شهر رستم آباد ,حاج غفارعلیپور حاجی شیر کیایی پدر بزرگوار شهید عزیز علی علیپور را زیارت کردم همان شیر مرد دیروز با قامتی بلند و مردانه ، درشت اندام و قوی هیکل و پر صلابت و استوار …. پیرمرد خسته ، دلشکسته و عصا به دست امروز . با ایمانی قوی .

     

     

     

      به استقبال ایشان رفتم . پس از مصافحه و دست دادن گرم ، یکدیگر را در آغوش گرفتیم ، خسته به نظر می آمد . از ایشان دعوت کردم برای صرف چای در خدمتشان باشم باهم وارد محل کارمان شدیم .

    پدر بزرگوار شهید علی علی پور و برادر شهید دیدگانی
    پدر بزرگوار شهید علی علی پور و برادر شهید دیدگانی

    در کنار هم نشستیم لحظاتی روی صندلی نشست و پس از آنکه آرام گرفت همان آغاز صحبت از زیارتش به مشهد مقدس برایم می گفت در حالیکه اشک در گرداگرد چشمانش حلقه زده بود و با حالتی حزن آلود ادامه داد وقتی وارد صحن آقا امام رضا (ع) شدم . عرض کردم برای رفع کلیه مشکلاتمآقاجان به شما متوسل شده ام .

    Shahidalialipoor (3)من خدمت حاج غفار عرض کردم بله با توسل به ائمه معصومین (ع) و توکل به خدا همه مشکلات حل می شود ، با اشاره سر حرفم را تایید کردند . از فرصت استفاده کردم . اندیشیدم که زمان خوبی است و حاج غفار هم حال خوبی دارد گفتم تمایل دارم در خصوص شهید علی علیپور مطلبی بنویسم و با خوشرویی پذیرفتند. با هم قرار گذاشتیم در منزل ایشان و در حضور مادر بزرگوار شهید با هم صحبتی داشته باشیم ، پس از قبول درخواستم ایشان به صحبت هایشان ادامه دادند و من هم مشتاقانه گوش می کردم . این بار از سفر به سوریه و زیارت بارگاه حضرت زینب (س) ام المصائب و شیرزن کربلا برایم روایت می کرد .

    و می گفت وقتی به بارگاه ملکوتی حضرت رقیه رسیدم من و همسرمبیتاب شدیم . نیم ساعت گریستیم. چون برای انجام کاری به رستم آباد آمده بودند . در حالیکه برای فردای آن روز با هم قول و قرار میگذاشتیم ، با من خداحافظی کردند و رفتند.
    روز بعد درب منزلشان رفتم همسر ایشان که مرا از دوران کودکی به خوبی می شناخت درب را باز کردند و تعارف بسیار که من در منزل بنشینم تا ایشان بروند و به حاج آقا علیپور اطلاع بدهند که من طبق قول و قرار خدمتشان رسیده ام . از همسر ایشان اجازه خواستم خودم بروم و در کنار استخر ماهی ( که متعلق به خودشان می باشد ) ایشان را ببینم ، فاصله منزل ایشان تا استخرشاید حدود 150 الی 200 متر باشد . دو سه نفری در حاشیه استخر مشغول به کار بودند اتاقکی چوبی در کنار استخر و یک چادر انفرادی که انجا برپا کرده بود . از همکارانش سوال کردم حاج آقا کجا تشریف دارند ؟ گفتند داخل چادر چند باری از بیرون چادر حاج آقا غفار را صدا کردیم . درب چادر را باز کردند . تخت خوابی دیدم که همه فضای چادر را تماماً پر کرده بود . کار و تلاششرا از دورانی که من نوجوان بودم ، به یاد داشتم . ولی این بار با یک نگاه کوتاه به چادر و قد خمیده حاج غفار و عصای دستش برایم به گونه ای دیگر بود تا به راحتی از ایشان سوال کردم ، حاجی چندبهار را پشت سر گذاشته ای؟ خیلی صمیمی و با مهربانی گفتند حدود 80 سال از عمرم میگذرد به اتفاق ایشان به طرف منزل خودشان حرکت کردیم،دو روز و دو بعدازظهر هر روز حدود 4 ساعت و در حدود 8 ساعت با ایشان و مادر بزرگوار شهید نشستیم.
    حاج غفار خودش می گوید :
    اهل روستای حاجی شیرکیا هستم . نام پدرم مهدی است و اصل و نسب ترک زبان هستم ، در دوران جوانی خودم در سال های 54-1353 شنیده بودم که ایشان در حالی که در معدن ذغال سنگ سنگرود کار می کرد ساواک او را دستگیر کرده و مدتی هم در زندان بوده اند ، طعم تلخ زندان را هم چشیده اند .
    او از دورانی برایم گفت که از روستای حاجی شیرکیا به روستای توتکابن آمده بود.دوران جوانی اش را نزد مرحوم فتح الله غلامی کار میکرده چندماه بعد عمه من ( منظورم خودم دیدگانی )مرحومه هفت روز واسطه ازدواج ایشان با همسرش می شود.
    با خواهر مرحوم صفر تجلی که هم فردی متدین بود و هم از اخیار محل ما بودند ، وصلت می کند.

    Shahidalialipoor (5)
    مرحوم صفر تجلی را به خوبی میشناختم از روزهای اول انقلاب یار و یاور ما بودند، ما را همراه بودند و در مراسم سوگواری امام حسین (ع) علمدار ما بودند او مدت زیادی در گاخس در همسایگی مسجد منزل داشت
    حدود یکسال بعد حاج غفار و همسرش دارای فرزند پسری می شوند . نامش را علی میگذارند. آنها که عاشقانه به حضرت علی (ع) عشق می ورزیده اند.
    در آن سال ها کشاورزی مدرن و مکانیزه نبود فصل کشت وکار برنج از اوایل بهار شروع می شد گاهی به طور مستمر و بعضی اوقات به طور متناوب مشغول کار کشاورزی بودند تا اواخر تابستان یا اوایل پاییز که برنج را درو می کردند.
    حاج غفار می گفت تا 3 سالگی علی را هنگام کار کشاورزی به دایه می سپردیم تا من و همسرم به کار کشاورزی مان برسیم.
    علی روز به روز رشد می کرد و ما هم با بازی ها و شیرین کاری های کودکانه اش روزگار خوشی داشتیم .
    من هم از سال 1350 هـ . ش وارد ذغال سنگ معدن سنگرود شدم . و به عنوان کارگر در تونل معدن کار می کردم و اوضاع زندگی ما کمی بهتر شده بود .
    در سال 1353 مرا به جرم حق طلبی و دفاع مشروع از حق و حقوق کارگران توسط ساواک دستگیر کردند . ابتدا مرا به شهرستان رشت بردند پس از بازجویی های مختلف فردای آنروز مرا به تهران انتقال داده و تحویل کمیته ساواک کشور دادند در آن جا نیز چند جلسه از من بازجویی شد .

    Shahidalialipoor (10)
    شهید علی علی پور

    ودر یک مرحله مرحوم حجهالاسلام شیخ احد لطیفی عمارلویی را در حالیکه سرش را پوشانده بودند و روی پنجه هایش را با شلاق می زدند و خون روی پاهایش ریخته بود به من نشان دادند و به من گفتند آیا ایشان را می شناسی چون سر و صورتش را پوشانده بودند گفتم نه ، نمی شناسم بلافاصله پوشش را از سرش برداشتند و ایشان را شناختم و باز مدتی مرا بازجویی و شکنجه می کردند . پس از مدتی مرا به زندان قصر انتقال دادند .

    در روزهای نخست مامورین پاسگاه توتکابن به منزل ما ریخته و همه زندگی مارا بهم ریخته بودند . از زندان و شکنجه در زندان اگر بخواهم بگویم ، باید بسیار بگویم و باید کتابی نوشته شود . در زندان که بودم همسرم نامه ای نوشت و از تنگدستی و رنج خود و فرزندانم برایم نوشته بود یکی از از افرادی که در زندان با من بود پیشنهاد داد مبلغی پول به من بدهد که برای فرزندانم بفرستم ،آن بنده خدا اهل ملایر بود و بسیار متدین ، من پول را از ایشان نپذیرفتم و گفتم خدا بزرگ است .

    فرزندم علی 7 ساله شده بود باید به مدرسه می رفت او را در مدرسه ابتدایی توتکابن ثبت نام کردیم . علی از همان سال ها هم درس می خواند و هم به من در کارهای کشاورزی کمک می کرد . در دوره نوجوانی و جوانی برای امرار معاش زندگانی مان به من یاری میداد . وقتش را بیهوده تلف نمی کرد بیشتر اوقات را با من بود . علی هم قدی بلند و تنومند و ورزیده داشت . هنگامه دفاع مقدس بود و جنگ تحمیلی . در گرماگرم روزها و ماهها و سالهای جنگ . که همه جوانان این مملکت داوطلبانه به جبهه اعزام می شدند .

    دوران سربازی علی فرا رسید ، گرچه علی اگر دوران سربازی او هم فرا نمی رسید ، داوطلبانه به جبهه می رفت . در آن دوران سخت چه بسیار خانواده هایی که یک پسر داشتند و خودشان فرزندشان را راهی خطوط جبهه ها می کردند و میجنگیدند و به شهادت می رسیدند و یا اسیر می شدند و یا جانباز …. و فراوان بودند خانواده هایی که اگر چهار پسر هم داشتند به میدان فرستاده اندو به شهادت رسیده اند . بوده اندبرادرانی که در یک جبهه باهم به شهادت رسیده اند . در آن هنگام جوش و خروش دفاع از دین و نظام نوپای جمهوری اسلامی ایران.
    وقتی من سوال کردم علی جان باید به سربازی بروی فورا به من گفت بله پدر باید به سربازی بروم من هم او را تشویق کردم، گفتم: بارک الله پسرم مملکت ما امروز به سربازانی مثل تو نیاز دارد برو خودت را آماده کن . علی آماده شد و برای خدمت اعزام شد . علی مدتی هم در بسیج توتکابن خدمت کرده بود و بسیجی فعال بوده اند . دوره آموزشی علی به من میگفت پدر می خواهم داوطلبانه به کردستان بروم بی باکی و شجاعت را به وضوح در چهره اش میدیدم .

    علی در جبهه کردستان با گروههایی که دشمن دین خدا بودند ، قریب به دو سال جنگید دوران سربازی اش رو به اتمام بود، در خلال این گفت و شنود، همسر مرحوم عین الله پور احمدی که همسایه دیوار به دیوارشان بود . میگفت آخرین باری که شهید علیپور به مرخصی آمده بودند من در حاشیه نهر کوچک توتکابن لباس می شستم شهید ، با لحنی خندان به من نزدیک شد . خواست دستم را ببوسد من دستم را دور کردم گفتم پسرم چرا میخواهی دستم را ببوسی ؟ رو به من کرد گفت خاله من شهید می شوم و این وداع و خداحافظی آخرم هست و با لبخند می گفت آن جا اینقدر تابوت هست که مرا هم با تابوت بیاورند. شهادت برای من افتخار است.
    حاج غفار می گوید : سربازی علی رو به اتمام بود، در اواخر خدمت علی شبی در عالم رویا دیدم که علی داماد شده است. صبح خواب را برای همسرم تعریف کردم همسرم با نگاهی مات و مبهوت به من گفت این چه خوابی است که تو دیده ای رو کردم به همسرم گفتم علی شهید می شود.

    Shahidalialipoor (6)
    و برای انجام کار کشاورزی به مزرعه ام رفتم حدود ظهر حسی به من دست داد که فرزندم شهید می شود ساعتی نگذشت که از منزل به من خبر رسید که از پاسگاه آمده اند و خبر داده اند که علی مجروح شده و او را به بیمارستان رودبار انتقال داده اند و به اتفاق همسر و بستگانم سوار مینی بوس به طرف رودبار رفتیم نه به طرف بیمارستان بلکه ما را به طرف سپاه پاسداران انقلاب اسلامی شهرستان رودبار بردند در آن جا پیکر مطهرفرزندمان را دیدم یادم آمد که برای علی نامه ای را نوشته بودم و از او خواسته بودم که در مراسم جشن عروسی خواهرش شرکت کند ، شهید اینگونه به من نوشت : من در حال انجام وظیفه هستم و نمیتوانم بیایم انشاءالله مبارک باشد.
    او پس از فداکاری و دلاوری های فراوان در کردستان در محور بوکانسردشت درنوردیسنگین در حالیکه تعداد زیادی از نفرات دشمن را به هلاکت رسانده و خودش نیز به شهادت رسید.
    حاج غفار ادامه داد پیکر مطهر شهید را از سپاه پاسداران انقلاب اسلامی رودبار بیرون آوردند تشییع بسیار با شکوهی در رودبار انجام شد و او را به زادگاهش توتکابن آوردیم در زادگاهش نیز مراسم با شکوهی انجام شد و در مزار شهدای توتکابن امانتی را که خداوند به ما داده بود به خدا برگرداندیم و گفتم خداوندا این شهید را از ما بپذیر.
    مقامات دنیایی سریع الزوال و زود گذرند ، می آیند و می روند
    اما شهدا می مانند و جاودانه می مانند .
    همانگونه که امام خمینی (ره) فرموده اند : مزار شهدا تا ابد زیارتگاه عاشقان و عارفان خواهد بود.

    Shahidalialipoor (7)
    با ذکر صلوات شهدا را یاد کنید

    پایان
    اما حکایت گاخُس در قسمت های بعدی همچنان ادامه دارد….
    اردیبهشت 1394
    علیرضا دیدگانی

    ابر چسب ها : ,
    نظرات کاربران در مورد "حکایت گاخس ,سردار شهید دیدگانی از زبان برادر شهید جناب آقای علیرضا دیدگانی"
    ۶ نظر برای “حکایت گاخس ,سردار شهید دیدگانی از زبان برادر شهید جناب آقای علیرضا دیدگانی”
    1. سید قدیر قدیمی می‌گه:

      با سلام و تشکر از شما بابت مطالب بسیار زیبا و جالبی که ذکر نمودید و نحوه ی زندگی گذشتگان را یادآوری کردید و همچنین مطالبی که باعث میشود جوانان امروزی بیشتر با شجاعت و رشادت شهید دیدگانی آشنا شوند.

    2. مریم می‌گه:

      سلام و عرض ادب خدمت مدیریت محترم سایت شهادت سرا:
      از شما و دیگر همکارانتان بسیار ممنون و سپاسگذارم که چنین فضایی ایجاد کرده اید که من و همه ی هم نسلانم که در ان دوران سخت ولی پر از صمیمیت و همدلی نبودیم با شهدای گرانقدر و بزرگوار هشت سال دفاع مقدس در شهرستان همیشه افتخارافرین رودبار اشنا شویم،شهیدانی که اگر از جان گذشتگی و ایثار نمیکردند،ما اینچنین در ارامش و اسایش زندگی نمیکردیم،شهیدانی همانند سردار شهید محمد دیدگانی که با رفتنشان به ما عزت و غرور دادند،وما این عزت و شرف را مدیون این بزرگواران هستیم،اگر ما امروز در عرصه های داخلی و خارجی سربلند و پرافتخاریم همه از خون شهدای عزیزمان است و ما لحظه لحظه نفس کشیدنمان و لحظه لحظه عمرمان را مدیون این شهدای گرانقدرو خانواده های بزرگوار و محترمشان هستیم،ما خاک پای همه ی خانواده شهدا هستیم،من و همه هم نسلانم تا زمانی که جان در نفس داریم راهشان را ادامه میدهیم و به چنین فرزندانی افتخار میکنیم که مردانه جنگیدند و مردانه از عزت و شرف کشور عزیزمان ایران دفاع کردند،با تشکر از شما و همه ی همکارانتان که با تلاش بی وقفه تان یاد و نام این شهدای عزیز را گرامی میدارید،خدا قوت……یا علی
      مریم نظرپور

    3. حمیده دیدگانی می‌گه:

      پدر از خواندن مطالب لذت بردم خداوند به شما اجر اخروی عنایت فرماید و روح عموی شهیدمان را با امام حسین علیه السلام محشور فرماید .
      یا علی

    4. مجید.ق می‌گه:

      پیر ما گفت شهادت هنر مردان است عقل نامرد در این دایره سرگردان است،پیر ما گفت که مردان الهی مردند که به دنبال رفیق ازلی میگردند. شهدا رفتند و ما جا مانده ایم، برای جانبازان که مانده اند چه کرده ایم؟ برای آزادگان چه کرده ایم؟ برای خانواده شهدا چه کرده ایم؟ نمیدانم، ما که لیاقت حضور در جبهه ها و زندگی در کنار آنها را نداشتیم، شهدا را یاد کنیم، حتی با ذکر یک صلوات…

    5. علی حیدری علی آبادی می‌گه:

      بسم الله الرحمن الرحیم
      هنر آن است که بمیری , نه این که بمیرانندت , ومبداء ومنشا حیات آنانی هستند که اینچنین مردند .
      باعرض سلام وخسته نباشید به شما بزرگوار که این سامانه را راه اندازی کرده اید نمیدانم چطور شد که اتفاقی این سامانه رادیدم البته داشتم تحقیقاتم را درباره عملیات کربلای چهار تکمیل میکردم که چطور این عاشقان مکتب اهل بیت دراین عملیات مظلومانه به شهادت رسیدن سراز این سایت در آوردم وچون این سایت مربوط به محل تولدم می شد برای خیلی جذاب بود.
      خداوند تمام این شهداء را غریق رحمت کند به خدا قسم تمام هستی ما ,زندگی ما, آرمش ما از این عزیزان است
      خداوندا تو میدانی که انسان بودن ماندن در این دنیا چه دشوار است
      چه رنجی میبرد آن کس که انسان است از احساس سرشاراست
      دعا کنید که من هم به این دوستان ملحق شوم .انشااله

    6. با درود به روح پرفتوح امام راحل وشهدای گرانقدر خصوصا”شهید محمد دیگانی،خیلی حظ بردم از مطالعه مطالب جالبتون. من روز تشیع پیکر مطهر شهید رو یادم هست از روستای انارکول بهمراه مردم شهید پرور انارکول آمده بودیم.نوحه “این جبهه ی اسلام است، دل شور دگر دارد(آهنگران)، ازبلندگوی تویوتای سپاه پخش میشد،همراه با دیدن تابوت شهید روی دستان مردم درسربالایی جاده پشت روستای گاخس چنان هیجان وشوری در دلهای مشتاقان جهادو شهادت ایجاد میکرد که قابل توصیف نیست و… خداروح برادرتون رو شاد کنه ومرگ مارا شهادت قراردهد.مارو بردید به اون سالهای حماسه وشهادت…


    نظرات

    لظفا کامل کنید. *

  • سرویس فیدبرنر گوگل
  • پلاک8گیلان
  • اوّلین ها

    اولین های شهدای شهرستان رودبار


    shahadatsara.ir

  • فهرست شهدا

    فهرست الفیایی شهدای گرانقدر شهرستان رودبار


    shahadatsara.ir

  • 3شهید

    سه شهید در آغوش یک شهید


    shahadatsara.ir

  • اولین شهید

    اولین شهید شهرستان رودبار


    shahadatsara.ir

  • شهدای زن

    بانوان شهیده شهرستان رودبار


    shahadatsara.ir

  • شهدای ارتش

    شهدای ارتش شهرستان رودبار


    shahadatsara.ir

  • شهدای انقلاب

    شهدای تا پیروزی انقلاب اسلامی شهرستان رودبار


    shahadatsara.ir

  • شهدای بسیج و سپاه

    شهدای بسیج و سپاه شهرستان رودبار


    shahadatsara.ir

  • شهدای سادات

    شهدای سادات شهرستان رودبار


    shahadatsara.ir

  • شهدای ترور

    شهدای ترور شهرستان رودبار


    shahadatsara.ir

  • شهدای دانش آموز و فرهنگی

    شهدای دانش آموز و فرهنگی شهرستان رودبار


    shahadatsara.ir

  • شهدای بمباران و حمله موشکی

    شهدای بمباران و حمله موشکی شهرستان رودبار


    shahadatsara.ir