سایت شهدای شهرستان رودبار
شهادت سرا
shahadatsara.ir
امروز چهارشنبه ۲۷ دی ۱۳۹۶ و ساعت ۱۴:۳۵ دقیقه می باشد.
طراحی سایت و قالب وردپرسطراحی سایت و قالب وردپرسطراحی سایت و قالب وردپرس
  • تاریخ انتشار خبر : جمعه ۱۵ خرداد ۱۳۹۴ | ساعت انتشار : ۱۹:۵۵ | کد خبر : 8534 | نویسنده : shahadatsara
  • تعداد نظرات : ۱ نظر
  • درباره شهید بزرگوار علی علی پور به قلم آقای علیرضا دیدگانی

  • دسته بندی مطلب : خانواده شهدا , درباره شهدا , سیره و خاطره , علي پور علي | تعداد بازدیدها : 1,434 views نفر
  •       بسم رب الشهدا و الصدیقین
    زنده نگهداشتن یاد و خاطره شهدا کمتر از شهادت نیست ( امام خامنه ای )
    و این قسمت تقدیم به خانواده بزرگوار شهید علی علیپور

    شهید علی علی پور
    شهید علی علی پور

    خدای سبحان توفیقی به بنده حقیر داد . که روز شنبه هفتم اردیبهشت سال 1394 هـ . ش در نزدیکی محل کارمان در شهر رستم آباد ,حاج غفارعلیپور حاجی شیر کیایی پدر بزرگوار شهید عزیز علی علیپور را زیارت کردم همان شیر مرد دیروز با قامتی بلند و مردانه ، درشت اندام و قوی هیکل و پر صلابت و استوار …. پیرمرد خسته ، دلشکسته و عصا به دست امروز . با ایمانی قوی .

     

     

     

      به استقبال ایشان رفتم . پس از مصافحه و دست دادن گرم ، یکدیگر را در آغوش گرفتیم ، خسته به نظر می آمد . از ایشان دعوت کردم برای صرف چای در خدمتشان باشم باهم وارد محل کارمان شدیم .

    پدر بزرگوار شهید علی علی پور و برادر شهید دیدگانی
    پدر بزرگوار شهید علی علی پور و برادر شهید دیدگانی

    در کنار هم نشستیم لحظاتی روی صندلی نشست و پس از آنکه آرام گرفت همان آغاز صحبت از زیارتش به مشهد مقدس برایم می گفت در حالیکه اشک در گرداگرد چشمانش حلقه زده بود و با حالتی حزن آلود ادامه داد وقتی وارد صحن آقا امام رضا (ع) شدم . عرض کردم برای رفع کلیه مشکلاتمآقاجان به شما متوسل شده ام .

    Shahidalialipoor (3)من خدمت حاج غفار عرض کردم بله با توسل به ائمه معصومین (ع) و توکل به خدا همه مشکلات حل می شود ، با اشاره سر حرفم را تایید کردند . از فرصت استفاده کردم . اندیشیدم که زمان خوبی است و حاج غفار هم حال خوبی دارد گفتم تمایل دارم در خصوص شهید علی علیپور مطلبی بنویسم و با خوشرویی پذیرفتند. با هم قرار گذاشتیم در منزل ایشان و در حضور مادر بزرگوار شهید با هم صحبتی داشته باشیم ، پس از قبول درخواستم ایشان به صحبت هایشان ادامه دادند و من هم مشتاقانه گوش می کردم . این بار از سفر به سوریه و زیارت بارگاه حضرت زینب (س) ام المصائب و شیرزن کربلا برایم روایت می کرد .

    و می گفت وقتی به بارگاه ملکوتی حضرت رقیه رسیدم من و همسرمبیتاب شدیم . نیم ساعت گریستیم. چون برای انجام کاری به رستم آباد آمده بودند . در حالیکه برای فردای آن روز با هم قول و قرار میگذاشتیم ، با من خداحافظی کردند و رفتند.
    روز بعد درب منزلشان رفتم همسر ایشان که مرا از دوران کودکی به خوبی می شناخت درب را باز کردند و تعارف بسیار که من در منزل بنشینم تا ایشان بروند و به حاج آقا علیپور اطلاع بدهند که من طبق قول و قرار خدمتشان رسیده ام . از همسر ایشان اجازه خواستم خودم بروم و در کنار استخر ماهی ( که متعلق به خودشان می باشد ) ایشان را ببینم ، فاصله منزل ایشان تا استخرشاید حدود 150 الی 200 متر باشد . دو سه نفری در حاشیه استخر مشغول به کار بودند اتاقکی چوبی در کنار استخر و یک چادر انفرادی که انجا برپا کرده بود . از همکارانش سوال کردم حاج آقا کجا تشریف دارند ؟ گفتند داخل چادر چند باری از بیرون چادر حاج آقا غفار را صدا کردیم . درب چادر را باز کردند . تخت خوابی دیدم که همه فضای چادر را تماماً پر کرده بود . کار و تلاششرا از دورانی که من نوجوان بودم ، به یاد داشتم . ولی این بار با یک نگاه کوتاه به چادر و قد خمیده حاج غفار و عصای دستش برایم به گونه ای دیگر بود تا به راحتی از ایشان سوال کردم ، حاجی چندبهار را پشت سر گذاشته ای؟ خیلی صمیمی و با مهربانی گفتند حدود 80 سال از عمرم میگذرد به اتفاق ایشان به طرف منزل خودشان حرکت کردیم،دو روز و دو بعدازظهر هر روز حدود 4 ساعت و در حدود 8 ساعت با ایشان و مادر بزرگوار شهید نشستیم.
    حاج غفار خودش می گوید :
    اهل روستای حاجی شیرکیا هستم . نام پدرم مهدی است و اصل و نسب ترک زبان هستم ، در دوران جوانی خودم در سال های 54-1353 شنیده بودم که ایشان در حالی که در معدن ذغال سنگ سنگرود کار می کرد ساواک او را دستگیر کرده و مدتی هم در زندان بوده اند ، طعم تلخ زندان را هم چشیده اند .
    او از دورانی برایم گفت که از روستای حاجی شیرکیا به روستای توتکابن آمده بود.دوران جوانی اش را نزد مرحوم فتح الله غلامی کار میکرده چندماه بعد عمه من ( منظورم خودم دیدگانی )مرحومه هفت روز واسطه ازدواج ایشان با همسرش می شود.
    با خواهر مرحوم صفر تجلی که هم فردی متدین بود و هم از اخیار محل ما بودند ، وصلت می کند.

    Shahidalialipoor (5)
    مرحوم صفر تجلی را به خوبی میشناختم از روزهای اول انقلاب یار و یاور ما بودند، ما را همراه بودند و در مراسم سوگواری امام حسین (ع) علمدار ما بودند او مدت زیادی در گاخس در همسایگی مسجد منزل داشت
    حدود یکسال بعد حاج غفار و همسرش دارای فرزند پسری می شوند . نامش را علی میگذارند. آنها که عاشقانه به حضرت علی (ع) عشق می ورزیده اند.
    در آن سال ها کشاورزی مدرن و مکانیزه نبود فصل کشت وکار برنج از اوایل بهار شروع می شد گاهی به طور مستمر و بعضی اوقات به طور متناوب مشغول کار کشاورزی بودند تا اواخر تابستان یا اوایل پاییز که برنج را درو می کردند.
    حاج غفار می گفت تا 3 سالگی علی را هنگام کار کشاورزی به دایه می سپردیم تا من و همسرم به کار کشاورزی مان برسیم.
    علی روز به روز رشد می کرد و ما هم با بازی ها و شیرین کاری های کودکانه اش روزگار خوشی داشتیم .
    من هم از سال 1350 هـ . ش وارد ذغال سنگ معدن سنگرود شدم . و به عنوان کارگر در تونل معدن کار می کردم و اوضاع زندگی ما کمی بهتر شده بود .
    در سال 1353 مرا به جرم حق طلبی و دفاع مشروع از حق و حقوق کارگران توسط ساواک دستگیر کردند . ابتدا مرا به شهرستان رشت بردند پس از بازجویی های مختلف فردای آنروز مرا به تهران انتقال داده و تحویل کمیته ساواک کشور دادند در آن جا نیز چند جلسه از من بازجویی شد .

    Shahidalialipoor (10)
    شهید علی علی پور

    ودر یک مرحله مرحوم حجهالاسلام شیخ احد لطیفی عمارلویی را در حالیکه سرش را پوشانده بودند و روی پنجه هایش را با شلاق می زدند و خون روی پاهایش ریخته بود به من نشان دادند و به من گفتند آیا ایشان را می شناسی چون سر و صورتش را پوشانده بودند گفتم نه ، نمی شناسم بلافاصله پوشش را از سرش برداشتند و ایشان را شناختم و باز مدتی مرا بازجویی و شکنجه می کردند . پس از مدتی مرا به زندان قصر انتقال دادند .

    در روزهای نخست مامورین پاسگاه توتکابن به منزل ما ریخته و همه زندگی مارا بهم ریخته بودند . از زندان و شکنجه در زندان اگر بخواهم بگویم ، باید بسیار بگویم و باید کتابی نوشته شود . در زندان که بودم همسرم نامه ای نوشت و از تنگدستی و رنج خود و فرزندانم برایم نوشته بود یکی از از افرادی که در زندان با من بود پیشنهاد داد مبلغی پول به من بدهد که برای فرزندانم بفرستم ،آن بنده خدا اهل ملایر بود و بسیار متدین ، من پول را از ایشان نپذیرفتم و گفتم خدا بزرگ است .

    فرزندم علی 7 ساله شده بود باید به مدرسه می رفت او را در مدرسه ابتدایی توتکابن ثبت نام کردیم . علی از همان سال ها هم درس می خواند و هم به من در کارهای کشاورزی کمک می کرد . در دوره نوجوانی و جوانی برای امرار معاش زندگانی مان به من یاری میداد . وقتش را بیهوده تلف نمی کرد بیشتر اوقات را با من بود . علی هم قدی بلند و تنومند و ورزیده داشت . هنگامه دفاع مقدس بود و جنگ تحمیلی . در گرماگرم روزها و ماهها و سالهای جنگ . که همه جوانان این مملکت داوطلبانه به جبهه اعزام می شدند .

    دوران سربازی علی فرا رسید ، گرچه علی اگر دوران سربازی او هم فرا نمی رسید ، داوطلبانه به جبهه می رفت . در آن دوران سخت چه بسیار خانواده هایی که یک پسر داشتند و خودشان فرزندشان را راهی خطوط جبهه ها می کردند و میجنگیدند و به شهادت می رسیدند و یا اسیر می شدند و یا جانباز …. و فراوان بودند خانواده هایی که اگر چهار پسر هم داشتند به میدان فرستاده اندو به شهادت رسیده اند . بوده اندبرادرانی که در یک جبهه باهم به شهادت رسیده اند . در آن هنگام جوش و خروش دفاع از دین و نظام نوپای جمهوری اسلامی ایران.
    وقتی من سوال کردم علی جان باید به سربازی بروی فورا به من گفت بله پدر باید به سربازی بروم من هم او را تشویق کردم، گفتم: بارک الله پسرم مملکت ما امروز به سربازانی مثل تو نیاز دارد برو خودت را آماده کن . علی آماده شد و برای خدمت اعزام شد . علی مدتی هم در بسیج توتکابن خدمت کرده بود و بسیجی فعال بوده اند . دوره آموزشی علی به من میگفت پدر می خواهم داوطلبانه به کردستان بروم بی باکی و شجاعت را به وضوح در چهره اش میدیدم .

    علی در جبهه کردستان با گروههایی که دشمن دین خدا بودند ، قریب به دو سال جنگید دوران سربازی اش رو به اتمام بود، در خلال این گفت و شنود، همسر مرحوم عین الله پور احمدی که همسایه دیوار به دیوارشان بود . میگفت آخرین باری که شهید علیپور به مرخصی آمده بودند من در حاشیه نهر کوچک توتکابن لباس می شستم شهید ، با لحنی خندان به من نزدیک شد . خواست دستم را ببوسد من دستم را دور کردم گفتم پسرم چرا میخواهی دستم را ببوسی ؟ رو به من کرد گفت خاله من شهید می شوم و این وداع و خداحافظی آخرم هست و با لبخند می گفت آن جا اینقدر تابوت هست که مرا هم با تابوت بیاورند. شهادت برای من افتخار است.
    حاج غفار می گوید : سربازی علی رو به اتمام بود، در اواخر خدمت علی شبی در عالم رویا دیدم که علی داماد شده است. صبح خواب را برای همسرم تعریف کردم همسرم با نگاهی مات و مبهوت به من گفت این چه خوابی است که تو دیده ای رو کردم به همسرم گفتم علی شهید می شود.

    Shahidalialipoor (6)
    و برای انجام کار کشاورزی به مزرعه ام رفتم حدود ظهر حسی به من دست داد که فرزندم شهید می شود ساعتی نگذشت که از منزل به من خبر رسید که از پاسگاه آمده اند و خبر داده اند که علی مجروح شده و او را به بیمارستان رودبار انتقال داده اند و به اتفاق همسر و بستگانم سوار مینی بوس به طرف رودبار رفتیم نه به طرف بیمارستان بلکه ما را به طرف سپاه پاسداران انقلاب اسلامی شهرستان رودبار بردند در آن جا پیکر مطهرفرزندمان را دیدم یادم آمد که برای علی نامه ای را نوشته بودم و از او خواسته بودم که در مراسم جشن عروسی خواهرش شرکت کند ، شهید اینگونه به من نوشت : من در حال انجام وظیفه هستم و نمیتوانم بیایم انشاءالله مبارک باشد.
    او پس از فداکاری و دلاوری های فراوان در کردستان در محور بوکانسردشت درنوردیسنگین در حالیکه تعداد زیادی از نفرات دشمن را به هلاکت رسانده و خودش نیز به شهادت رسید.
    حاج غفار ادامه داد پیکر مطهر شهید را از سپاه پاسداران انقلاب اسلامی رودبار بیرون آوردند تشییع بسیار با شکوهی در رودبار انجام شد و او را به زادگاهش توتکابن آوردیم در زادگاهش نیز مراسم با شکوهی انجام شد و در مزار شهدای توتکابن امانتی را که خداوند به ما داده بود به خدا برگرداندیم و گفتم خداوندا این شهید را از ما بپذیر.
    مقامات دنیایی سریع الزوال و زود گذرند ، می آیند و می روند
    اما شهدا می مانند و جاودانه می مانند .
    همانگونه که امام خمینی (ره) فرموده اند : مزار شهدا تا ابد زیارتگاه عاشقان و عارفان خواهد بود.

    Shahidalialipoor (7)
    با ذکر صلوات شهدا را یاد کنید

    پایان
    اما حکایت گاخُس در قسمت های بعدی همچنان ادامه دارد….
    اردیبهشت 1394
    علیرضا دیدگانی

    نظرات کاربران در مورد "درباره شهید بزرگوار علی علی پور به قلم آقای علیرضا دیدگانی"
    نظرات در مورد » “درباره شهید بزرگوار علی علی پور به قلم آقای علیرضا دیدگانی”
    1. تیموری می‌گه:

      سلام و درود بر شهیدان طریق عشق و آزادگی
      سلام و درود بر شهدای اسلام
      سلام و درود بر شهیدان منطقه
      سلام و درود بر شهید عزیز علی علیپور
      سلام و درود بر خانواده های شهیدان این چشم و چراغ های ملت
      سلام و درود بر کسانی که راه شهیدان را می پویند و می پیمایند و
      سلام و درود بر کسانی که یاد شهیدان را زنده نگه می دارند.
      سلام و درود بر دوست عزیزم جناب آقای علیرضا دیدگانی عزیز , برادر بزرگوار شهید بزرگوار محمد دیدگانی که باقدم مبارک و قلم رسای خویش , یاد و خاطره شهیدان را زنده نگهمیدارد تا شاید ما بازماندگان را تذکار و هشداری باشد که ای برجای ماندگان برخیزید.


    نظرات

    لظفا کامل کنید. *

  • سرویس فیدبرنر گوگل
  • پلاک8گیلان
  • اوّلین ها

    اولین های شهدای شهرستان رودبار


    shahadatsara.ir

  • فهرست شهدا

    فهرست الفیایی شهدای گرانقدر شهرستان رودبار


    shahadatsara.ir

  • 3شهید

    سه شهید در آغوش یک شهید


    shahadatsara.ir

  • اولین شهید

    اولین شهید شهرستان رودبار


    shahadatsara.ir

  • شهدای زن

    بانوان شهیده شهرستان رودبار


    shahadatsara.ir

  • شهدای ارتش

    شهدای ارتش شهرستان رودبار


    shahadatsara.ir

  • شهدای انقلاب

    شهدای تا پیروزی انقلاب اسلامی شهرستان رودبار


    shahadatsara.ir

  • شهدای بسیج و سپاه

    شهدای بسیج و سپاه شهرستان رودبار


    shahadatsara.ir

  • شهدای سادات

    شهدای سادات شهرستان رودبار


    shahadatsara.ir

  • شهدای ترور

    شهدای ترور شهرستان رودبار


    shahadatsara.ir

  • شهدای دانش آموز و فرهنگی

    شهدای دانش آموز و فرهنگی شهرستان رودبار


    shahadatsara.ir

  • شهدای بمباران و حمله موشکی

    شهدای بمباران و حمله موشکی شهرستان رودبار


    shahadatsara.ir